#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_219
راويار با کنجکاوي سرشو به سطح رودخانه نزديک کرده بود و زل زده بود به صورت مرده هايي که بي صدا جيغ ميکشيدن و دستشون رو از سطح اب خارج ميکردن.
شارون با جديت گفت:
مواظب باش جوان اون ها برخللف ظاهرشون اصلا مظلوم ومهربون نيستن کافيه دستشون به دستت بگيره اونوقت به ابديت ميپيوندي
حالم داشت بد ميشد چشمامو بستم و سعي کردم کمي ريلکس کنم بالاخره شارون جلوي يه جاده که به يه قصر سياه رنگ منتهي ميشد ايستاد. با دست اشاره کرد که پياده بشيم و بايه لبخندخيلي اغواگرانه گفت:
اميدوارم بازهم ببينمتون البته زنده.
خيلي ريلکس سرقايق رو کج کرد و برگشت عين سه تفنگدار به سمت قصرسياه رنگ حرکت کرديم.
اونطرف تر يه باغ از دور دست پيدا بود با ميوه هايي شبيه انار اما سياه رنگ.
تند تند راه ميرفتيم که به يه سه راه رسيديم آب دهنمو فورت دادم و به هيبت بزرگ جلوي روم نگاه کردم
توکل عمرم موجودي به اين بزرگي نديده بودم. راويار با شگفتي گفت:
واي پسر اين هم سربروس افسانه ايه نگاهش کنيد چقدر بزرگه.
بنديک استين لباس راويار کشيد وگفت:
خل شدي ؟کجا داري ميري ميخواي مارو تيکه تيکه کنه.
راست ميگفت سربروس با هوشياري تمام زل زده بود به صف مرده ها هرکدوم از سرهاش مراقب يه جاده بودن و مردها رو مجبور ميکردن به بخش خودشون برن.
اب دهنمو قورت دادم و پست تخته سنگ چهار زانو نشستم وگفتم:
هيچ ايده اي دارين؟؟
راويار پوفي کردو گفت: مانميتونيم از اين هيولا رد بشيم بدون ديده شدن
romangram.com | @romangram_com