#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_220

بنديک با حرص گفت: نکنه توقع داري بريم خودمون رو معرفي کنيم بگيم سلام جناب توشتيپ ما اومديم عيد ديدني!!!‏

هم خندم گرفته بود از بحثشون هم حرصم گرفته بود.‏

ماديگه وقتي نداشتيم واين دوتا جاي پيدا کردن راه حل باهم دعوا ميکردن.‏



بايه داد بلندگفتم:بسته عين پسربچه ها خجالت هم نميکشيد رامونا در خطره اونوقت شما دعوا ميکنيد.‏

عين پسربچه هاي سه ساله لب برچيدن و پشتشون رو به من کردن باداد من سه تاسر سربروس باهوشياري به اطراف چرخيدن رسما ساکت شدم و به فکر راه حل افتادم.‏

بعداز يک ساعت بالاخره راويار گفت:‏

من يه گرگ هستم قطعا اين سگ از فک و فاميلاي من محسوب ميشه.‏

خب که چي؟؟!‏

خب من تغيير قيافه ميدم وميرم نزديکش سعي ميکنم باهاش ارتباط برقرار کنم شايد بتونم ردتون کنم.‏

فکر بدي نيست اما بدجور ريسک پذيره سعي کردم يه دليل بيارم که جلوي اين نقشه رو بگيرم اما راويار باتحکم زل زد توچشمامو گفت بخاطر رامونا هر کاري رو انجام ميده....‏

با حرفي که راويار باتحکم توي صورتم کوبوند ساکت شدم و به کارهاش خيره شدم.‏

حتي درست وحسابي نگفت که نقشه اش چيه فقط وسايل وشمشيرشو داد دست بنديک و پيرهن جذب سورمه ايشو بايه حرکت در اورد.‏

زود چشمامو بستم يه خبري هم نميده که رومو اونطرفي کنم والا.‏

يه چند ثانيه اي گذشت که ديدم صداي خرخرش مياد

رو برگردوندم و ديدم که تغيير شکل داده وبنديک درحال چپوندن لباسا توي کوله ي راموناست.‏

راويار بي توجهه به ما راه افتاد به سمت سربروس از استرس زياد با ناخن کف دستمو چنگ زدمو فشار دادم

لحظه به لحظه فاصلش با سربروس کمترميشدو سگ هم صف مرده ها رو متوقف کرده بودو باحالت اماده باش نگاه به اطرافش کرد

راويار بااحتياط نزديک شدو سربروس شروع به خرخر کردن کرد اما حمله نکرد روي دو پا نشست و چشم دوخت به راويار

هردو بي حرکت بودن احتمالا داشتن مذاکره ميکردن نميدونم چقدر گذشت که سربروس به حالت صلح جلوي راويار نيمچه تعظيمي کرد.‏

romangram.com | @romangram_com