#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_218
شماها عقل ندارين؟تنها کساني رد ميشن که مرده باشن.
بنديک با خونسردي گفت: خب توفرض کن ما مرده هستيم براي تو چه فرقي ميکنه؟؟!!
شارون حتي به روي خودش هم نياورد انگار نه انگار که شنيده باشه.
راويار لنگ لنگوم کنارم اومدو گفت:يعني شمادوتا بااين عمر چهارتا کتاب مطالعه نکردين؟ بايد بهش سکه بديم تا ما رو ببره
بنديک:
خب ماکه سکه اي نداريم.
راويار کوله ي رامونا رو از من گرفت و گفت: اين اتيش پاره هميشه مجهزه بزار گاه کنم.
تمام جيب هاي کوله رو گشت و بالاخره چنتا سکه پيدا کرد سه تاشو وکف دست شارون گذاشت.
بالاخره قفل دهن شارون ازهم بازشد وگفت:
ااه زندگان عزيز به رفتنون مطمئن هستيد؟؟هيچکس از اونجا نميتونه برگرده.
راويار با غرغر گفت:
البته به جز هرکول و اورفئوس.
اون ها استثنا بودن فرزندم.
راويار دستاشو بهم فشرد و ديگه هيچ چيزي نگفت.
توي قايق کنار هم نشستيم و شلرون پاروي کثيف و کهنه اش رو وارد اب کرد و باچشماش هشدار داد که به سطح استيکس نزديک نشيم.
سطح اب رودخانه کرد و سياه ميزد و تصوير روح هاي شناور زيرش مثل يه رويا بود.
روبه شارون گفتم:
چرا اين ها زنداني هستن؟؟
بالحن سردي گفت:چون کرايه نداشتن مردمان فقيرو بيچاره گاه بي کس وکار که هيچ سکه اي ندارن و خودسرانه پا روي عرشه ي قايق من ميگذراند و اونوقت قايق غيب ميشه و اون ها به اعماق استيکس سقوط ميکنن رودخانه ي نفرت
romangram.com | @romangram_com