#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_217


راهيل مارو به اونور جنگل هاي سياه برد و ورودي اصلي رو نشونمون داد آب دهنم و قودت دادم و يه سلام به جهنم ابديم کردم.‏

راويار با قدرت ذاتيش سنگ ورودي رو جابه حاکرد ومن براي هميسه با دنيا خداحافظي کردم و وارد تونل شدم....‏

وارد تونل شدم اوک دو تاهم پشت سرم ت اومدن و راويار سنگو سرجاش برگردوند تونل سرد ونمناکي بود.‏

ترس افتاد توي دلم من تاحالا فقط صداي هادس رو شنيده بودم

خودش رو ملاقات نکرده بودم.‏



کم کم هواي اطرافمون سرد شد هرلحظه فکر ميکردم وارد يه فريزر پراز يخ شدم.‏

تقريبا چند کيلومتري رو توي تاريکي راه رفتيم و من با کمک جادو فانوش ساختم تا به يه درياچه رسيديم

اب درياچه کدر بود وحالت شيشه اي داشت يه قايق چوبي قديمي هم روي اب تکون تکون ميخورد.‏

هيچ کسي اطراف قايق نبود راويار ابرويي بالا انداخت و گفت:‏



اينجا فکر ميکنم بايد يه نگهباني داشته باشه جالبه.‏

بعدبا احتياط به سمت قايق رفت.تا دستشو گذاشت روي قايق يه مرد از ناکجا ظاهرشدو راويار به شدت به عقب پرت شد و مخکم به ديوار تونل برخورد کرد

اهش در اومد بيچاره، بنديک با سرعت به کمکش رفت.‏

چشم دوختم به مرد روبه روم يه مرد قدبلند باموهايي مشکي سفيد چشماني ريز ونافذ حتي به ما نگاه هم نميکرد ‏



گلومو صاف کردم وگفتم:‏

جناب شارون ما ميخوايم از اين رودخانه رد بشيم.‏

بااندوه نگاهي بهم کردو گفت:‏


romangram.com | @romangram_com