#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_216

بالاخره به ورودي غار رسيدم از راه پله خاکي گذشتم وبه سزح زمين رسيدم خبر به همه رسيده بود که روح رامونا به دست هادس افتاده

خيلي ها با ترس نگاه ميکردن وخيليا با بهت اين اصلا مهم نبود از دروازه وارد شدم که دستم کشيده شد وچشم تو چشم يه الف جوان اما مودب شدم

باسو ظن نگاهم کردو گفت:‏

رامونا ؟؟

لابد اينم عاشق کشته ي اون اتيش پارست با يه اخم نگاهش کردموگفتم:‏

نه رامونا هنوز پيسه هادسه و اگر براي تو ارزشي داره بهتره دستمو ول کني تا هرچه سريع تر مقدمات سفر به دنياي زيرين رو فراهم کنم

با اخم دستمو ول کردو عقب گرد کرد.‏

بالاخره هرون نواده ي هامون رو ملاقت کردم سنگ رو به دستش دادم و اون قسم رو به زبان باستاني خورد خيالم راحت شد

وسايل رامونا رو توي کوله اش ريختم شمشير وکمانش رو برداشتم

مطمئنن وقتي به جسمش برگرده به همه ي اين ها نياز داره



از کوه که بيرون زدم با چهره ي جدي راويار و اون الف جوان روبه روشدم

‏:‏

چيزي شده اقايون؟؟

راوياربايه خشم خاص گفت:ميدونم که توقوي ترين جادوگر دنيايي اما اون جسم تونيست و من هم حاضر نيستم بزارم ديگه تنها جايي بري چون رامونا بدنش رو سالم لازم داره

الف هم بايه همراهي خاصي به اون پسر نگاه ميکرد پوفي کردم چاره اي نداشتم

رامونا براي برگشت از اون جهان نياز به همراه داشت وگرنه هادس عمرا بزاره کسي بيرون بياد

‏:خيلي خب راه بيفتين وقتمون کمه بايد ورودي رو پيداکنيم.‏

راهيل منتظربود غم توي چشماش داد ميزد اما من هيچ چاره اي نداشتم خداي مرگ ازمن يه آتو داشت و اون دخترم بود



romangram.com | @romangram_com