#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_215
توچه طور برگشتي؟ا..اين امکان ندا..ره!!!
تصوير ارو داشت بهم نزديک ترميشد باخباثت گفت:
هيچ کاري براي من نشد نداره بانو هاهاها.
خنده هاش روي اعصابم بود با دقت خيره شدم بهش هنوز نتونسته بعد انسانيشو بسازه اما يجوري تونسته تصويرشو بسازه اين غيرممکنه
زل زدم بهش و گفتم:پس واقعا يه اسلحه داري نههه!!!اخه تو اگر خودتو هم بکشي نميتوني برگردي تو از يه موش کثيف هم ناتوان تري
باخشم بهم زل زد دست کردم و از روي زمين سنگ برداشتمو با لذت پرت کردم سمت تصوير وبعد هيچي اونجا نبووود.!!!
پس اون واقعا يه اسلحه داره بايد هرچي زودتر رامونا رو برگردونم.
سنگو توي جيبم انداختم و سريع سوار لوکا شدم.اژدها ها از ديدن تصوير ارو به شدت ترسيده بودن درسته که تا حالا نديده بودنش اما ذات کثيفش خوب قابل شناسايي بود حتي اگر فقط يک تصوير بود.
لوکارو تحويل گارژرون دادم و ازش خواستم هرچه سريع تربه سرزمينش بره و ببينه که ايا روهنون الدا گردنبند رو ساخته يانه
اژدها و گارژرون سريع راه افتادن.
خودم هم با راهيل راهي کوهستان شدم
بايد سنگ يمن رو تحويل هرون ميدادم و با يه قسم باستاني مجبورش ميکردم به وفاداري هميشه جوري که ارو نتونه تسخيرش کنه
راهيل تمام اتفاقاتي که در نبودم افتاده بود رو گزارش داد.
پس اون کوتوله ها يکبار به راهيل خيانت کرده بودن حالا دليل بدرفتاري هاشو فهميدم.
romangram.com | @romangram_com