#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_214
اشکام سر خورد روي گونه هام من به چشم کشته شدن مردم رو ديدم من به چشم قطعه قطعه شدن بچه ها رو توسط ارو و قبيله اش ديدم.
از مرز که رد شدم حس خفگي بهم دست دادهواي اين طرف بعد از گذشت قرن ها و قرن ها هنوز بوي مرگ ميداد هنوز بوي خيانت پوست و گوشت رو ميداد
جيغ هاي پي در پي داشت باعث کر شدنم ميشد با يه ورد قوي گوش هامو بستم و از لوکا خواستم که با نيروي ذهن صحبت کنه
سعي داشت حواس من و پرت کنه اما نميشد تمام گذشته جلوي چشمم رژه ميرفت جادوي سياه از هرطرف ميخواست به قلبم هجوم بياره
ومن با تمام وجود از قلب دخترکم محافظت ميکردم بالاخره به محل مورد نظر رسيدم لوکا اروم بالهاشو بست و روي زمين نشست پياده شدم
همينجا بود که اخرين نبرد ما اتفاق افتاد دقيقا همينجابود که تونستم ارو رو خلع سلاح کنم و خودمو بدم به دست درياچه ي لته
هنوز جاي نبرد هاي قبلي بر جامونده بود اين قسمت از زمين جوري توسط جادو احاطه شده بود که هيچ انساني نتونه واردش بشه
اروم روي زمين خم شدم دستمو توي خاک فرو کردم
شروع کردم به صدا زدن:
يمن خوش رنگ من کجايي عنصر زندگاني جهان کجايي؟
يه چيز گرد خزيد کف دستم دستمو بالا اوردم و باذوق به سنگ يمن عنصر خاک نگاه کردم
اين عنصر برگشته بود به زادگاه من ميدونست دلم کجا گيره از سرجام بلندشدم يه صداي خنده فضا رو پر کرد
صداي عجيب آشنا و فراموش نشدني آدرنالين خونم زياد شد و باسرعت برگشتم اما هيچ کس نبود
صداي قهقه اوج گرفت سريع ترازقبل برگشتمو نفسم قطع شد
باورم نميشه چه طوري برگشته!!!نه اين يه خوابه اين يه خوابه
محکم زدم توي صورت خودم اما بي فايده بود
:
romangram.com | @romangram_com