#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_211


من جسم رامونارو داشتم و خاصيت الفيش رو درسته باقيه چيزهايي که بهش رسيده بود روحي بود اما اين موهبت اخر که ناديا ياهر الفي بهش بخشيده بود الان بدرد بخور بود



از کوه پايين رفتم يه ورد محافظ خوندم تا هواي اطرافم بيشترسرد نشه

با جادو صداي ذهنمو بالا بردم و به راويار خبر رسوندم که من رفتم

بعدم ديوار ذهني رو ساختم تا کسي مزاحمم نشه.‏





دوروزه توي راه هستم از هيچ کس و هيچ چيز خبر ندارم همه ي دنيا تغيير کرده و براي من باستاني مثل يه دنياي ديگست

چيزايي رو ميبينم که هيچوقت توي عمرم نديدم براي همين از راه جنگل ميرم

جنگل هميشه با من مهربون بوده هم خودش هم حيواناتش ‏

بيشتر حيوانات کمکم کردن تا راه کوهستان اژدها رو پيدا کنم



ده روزه رسيدم به کوهستان گارژرون هنوز هم يه سواره اما پير ‏

من نميدونم اين رامونا چه بر سر اين ها آورده که هيچ کدومشون قبولش ندارن

با کلي بدبختي و ياداوري خاطرات بالاخره قبول کردن که بنده مريلينا هستم

من واسه برگشت به زادگاهم فقط ميتونم از اژدها ها کمک بگيرم البته از يه جايي به بعد



يه اژدهاي سياه به اسم مورگان مدام اطرافم ميچرخيد

نميدونستم چي بهش بگم اما مشخص بود با رامونا دوست بوده اخر سر هم واسش توضيح دادم که من رامونا نيستم بلکه مادرشم


romangram.com | @romangram_com