#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_212
خلاصه سرتون رو درد نيارم با کلي زحمت تونستم سه تا اژدها رو راضي کنن که همراهم بيان
مورگان که زودتراز همه قبول کرد لوکاهم که با گارژرون همراه شد ويه اژدهاي جوان ماده که بيش از حد شجاع ميزد
بعد از قرن ها ميخواستم براي کمک به دخترم به سرزميني برم که حتي از نزديکش هم رد نشده بودم
بارها ناديا تماس گرفت و ازمن خواست که با چند نفر اضافي به اونجا برم
اما من قبول نکردم به هرحال ارو هنوز وجود خارجي نداشت و من هم اونقدر ترسو نبودم که نرم
وسايلم رو اماده کردم و با گارژرون تا مرز زميني قرار گذاشتم
خودمم رفتم تا مهمون راهيل شم
به هرحال رسيدن به اونجا با راهيل اسون تره براي مني که هيچ چيزي از زنگي مدرن نميدونم
باکلي گشتن توي بيابوناي هاروک بالاخره تکه سنگ اشنارو پيدا کردم
دنيا باهمه ي مدرن شدنش نتونسته بود روي طبيعت کبير اثر بزاره
چهارزانو نشستمو طبق رسم قديم چهار بار کنار سنگ مشت کوبيدم
چشمامو بستم و شمردم به ده نرسيده راهيل از زير خاک اومد بيرون باتعجب نگاهم کرد و گفت :
تويي دختر؟فکر ميکردم آشناي قديميمه!!!!
چشمامو بستم خوب يادمه راهيل دلش گير رنگ نقره اي چشمام شده بود اروم چشمامو باز کردم و زل زدم بهش با لبخند نگاهم کرد و گفت:
اااا خوب ياد گرفتي من از اين رنگ خوش ميادا.
پس به راموناهم گفته بود که ازاين رنگ خووش ميادبالبخند بهش گفتم:
romangram.com | @romangram_com