#جادوی_چشم_آبی_پارت_193
به خودشون اومدند و شارلوت زود گفت-عجب!داداش من چجوری باید تا شب خودشو کنترل کنه؟!
جنی فر عوض من یه پس گردنی بهش زد و گفت-عجب خواهر شوهری هستی تو!دختره ی بی حیا!
شارلوت هم با نیش باز گفت-چاکر شوما هم هستیم.
با این حرفش سه تایی زدیم زیر خنده که صدای بوق بوق ماشین کبین رو شنیدیم.انا گفت-خوب دیگه برو
شووورت داره از غم دوریت بوق میزنه!
حرصی بهشون نگاه کردم و رفتم بیرون که بارانی از کاغذ رنگی ها و برف شادی رو روی سرم حس کردم!طبق
معمول کار خود...خود شارلوت بود!
کبین از ماشین پیاده شد و با دیدن من لبخندی زد و دسته گل رو به من داد و گفت-خیلی خوشگل شدی...زیباتر از
همیشه مثل یک ملکه ی واقعی.
دسته گل رو ازش گرفتم و به گل هاش نگاه کردم و لبخندری زدم...سوار ماشبن شدیم و به سمت کلیسا راه
افتادیم....بوی گل ارکیده فضای ماشین رو پر کرده بود..خیلی خوشبو بود..دست گل بی نظیری بود و پر شده بود از
ارکیده ی بنفش...گل مورد علاقه ی من و مادرم بود و کبین هم میدونست که باید همچین گلی بگیره!
تا کلیسا حرفی رد و بدل نشد...به نگاهی به لباس های کبین انداختم...یک کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود با
پیراهن آبی و کراوات مشکی و موهاشم مثل همیشه ساده بالا داده بود.
بالاخره به کلیسا رسیدیم کبین درو برای من باز کرد و با هم وارد کلیسا شدیم ،بابا رو دیدم که به طرفمون
میومد..کبین جلوتر رفت پیش عاقد و منم دستمو دور بازوی بابا حلقه کردم..از اینجا همه رو می
دیدم..دوستام..خانوادم..همه رو!بابا از من پرسید-مطمئنی از انتخابت راضی هستی؟
با لبخند و ابروی بالا رفته به چشم های آبیش نگاه کردم و گفتم- اره!احساس میکنم از همیشه خوشبخت ترم..و
بازوشو رها کردم و دو قدم که رفتم به عاقد و کبین رسیدم...با دو تا دستم دسته گل رو گرفتم و به سمت کبین بر
گشتم.
romangram.com | @romangram_com