#جادوی_چشم_آبی_پارت_194

عاقد شروع کرد به خوندن..عروس خانم تکرار کند-من قول می دهم در تمامی لحظات و سختی ها چه در شادی و
چه در غم چه در پیری و چه جوانی تا زمانی که موهایم همچون برف سپید شود تعهد میبندم در کنار اقای کبین
آوانسیان بمانم.
تک تک کلمه ها رو با احساس دوباره گفتم و کبین هم همینطور....عاقد-و حال من شما را زن و شوهر اعلام میکنم.
منو کبین به سمت جمعیت برگشتیم...صدای دست زدن و هورا کشیدن همه جا رو پر کرده بود و باعث شدی
لبخندی بزنم.به کبین نگاه کردم..داشت متقابلا به من لبخند می زد...بهش نزدیک تر شدم و دستامو دور کمرش
حلقه کردم و همیدگر رو در آغوش کشیدیم...برای همیشه ما دونفر فقط ما دو نفر!
توی محوطه بودیم و باید سوار ماشین می شدیم.که یادم افتاد دسته گل رو پرتاب نکردم!همیشه آرزو داشتم این
کارو بکنم...برگشتم سمت دختر ها و دسته گل رو پرتاب کردم همشون با ذوق سعی داشتند دسته گل رو بگیرند!
که از اون بین دختری با یک جهش بلند دسته گل رو گرفت و من میدونم اون کسی نبود جز!!
شارلوت-من گرفتمش من گرفتمش!هورا!!
کبین دست منو گرفت و گفت-خوب اهم اهم بهتر نیست بریم!؟سلنا-خوب بریم! بعد دست در دست هم سوار
ماشین شدیم و پیش به سوی سرنوشت!
..
و این چنین بود جادوی چشمان آبی!
چی میشه که یه کبوتر وباز بسازن عشقو برن به پرواز
اخه این چه رسم تو زمونست کبوتر باکبوتر باز با باز
چه کنم فاصلمون زیاده این تو سواریو منم پیاده
رنگ چشات این دلم رو برده یه روز خوش به این دلم نداده
همیشه بهارم خوابتو هر شب میبینم

romangram.com | @romangram_com