#جادوی_چشم_آبی_پارت_192
با گفتن این حرف کبین خنده ای از شادی کرد و گفت-بهت قول میدم خوشبختت کنم!
و اونشب آغازی بود برای عشق ما.....برای من و کبین.....برای ما دو تا......فقط ما دوتا!
خوب خانم خوشگله بیا بیرون ببینیم چه شکلی شدی!...شارلوت بود که یک سره داشت حرف می زد و و با جنی فر و
آنا سر به سر من میگذاشتن...جنی فر-اوه اوه چجوری این اقا خوشگله رو تور کردی..!.انا هم با خنده گفت-با تور
ماهیگیری..!.شارلوت-هوی داداش من که با تور ماهیگیری سوراخ میشه که یه خورده شیک تر دوستان با قلاب
ماهیگیری!
بعد سه تایی به حرف های بی مزه شون میخندیدند..توی اتاق بودم و داشتم لباس عروس رو میپوشیدم...بله درسته
امشب عروسی من بود..عروسی من و کبین عزیزم!
بعد از اون شب کبین ماجرای خواستگاری رو به خانواده اش گفت و اونها هم با کمال میل منو به عنوان عروسشون
قبول کردند!چند روز که گذشت خانم رزیتا از طریق تلفنی قرار خواستگاری رو گذاشت.روز خواستگاری همه ی
اعضای خانواده ی ما یعنی از خاله و عمه و دایی ها و زن دایی و بچه ها!توی جشن این شارلوت هی تیکه میپروند و
باعث می شد مراسم از حالت جدی بودن خارج بشه!
بعد از حرف های خاله زنکی که زدند نوبت به خواستگاری رسید و چون میدونستند منو کبین از قبل حرفامو زدیم
جواب مثبت رو گرفتند و بادا بادا مبارک بادا!
و الانم که عروسیمه!توی این مدت متوجه شدم شارلوت با دیدن داناتلو هی سرخ و سفید میشه و سلول های
خاکستری مغزم بهم هشدار داد که این ها هم تا مدتی بعد قاطی ما مرغ ها میشن!و بادا بادا مبارک بادا!!
به قیافه ی خودم توی آینه نگاه کردم ارایشم زیاد نبود...موهام خیلی خوشگل درستش شده بود و از بالاش یه توری
میخورد،لباسمم پف پفی بود!خیلی ناز بود و دوسش داشتم.
دیدم که کم کم داره صدای این بچه ها در میاد رفتم بیرون هر سه تاشون شیک و با لباس های زیبا پشت در بودند و
داشتند توی سر و کله ی هم می زدند که با دیدن من دهن هاشون باز موند و چشماشونم اندازه توپ تنیس شد بعد
romangram.com | @romangram_com