#جادوی_چشم_آبی_پارت_191

خندید.
خلاصه همین که خواستم برم خانم رزیتا گفت که حداقل یه امشبو بمونم منم بی تعارف قبول کردم!و گفتم که فقط
باید یه زنگی به مامان و بابام بزنم بهد بهشون خبر دادم که من امشب خونه نمیام و اونها هم پرسیدند که کجام منم
گفتم که خونه ی خانم رزیتا و اقای جیمی ام.اونها هم فقط گفتند که مراقب خودم باشم.
کل اونروز رو با شارلوت بودم و از سرزمین بالای ابرها و اتفاقاتش براش تعریف میکردم که شب شد و هر دوتامون
خمیازه کشان خوابمون گرفت.
من به اتاقی که دفعه ی قبل توش بودم رفتم و با چشم های بسته رو ی تخت پریدم و طولی نکشید که پلک هام روی
هم افتاد و خوابیدم.
با صدای تق تق از جام بلند شدم...صدای در بود...درو باز کردم و کبین رو دیدم که پشت در وایستاده و همین که منو
دید گفت-سلام خوبی؟خوبم!میذاری بیام داخل؟هوم؟
با حالتی گیج گفتم-اره...اره بیا داخل...بعد درو بستم.اما همین که برگشتم به کبین بگم این جا چیکار داره دستای
کبین بود که دور کمرم حلقه شد ومنو توی بغلش فشرد.
کبین-سلنا...دلم خیلی برات تنگ شده بود...خیلی.تو چی؟تو هم مثل من بودی؟
سلنا-سرمو بالا آوردم و به چشم های سرمه ایش نگاه کردم و گفتم-کبین من همش منتظر این بودم که کارمو کامل
کنم و به اینجا بیام برای این روز لحظه شماری میکردم.من...من...اما دیگه زبونم نچرخید که ادامه ی حرفمو بزنم.
کبین ولی گفت-هنوزم بوی فندق میدی!سلنا من ازت یه خواسته دارم تو با من..تو با من از دواج می کنی؟
با شندین این حرف ازش فاصله گرفتم و گفتم-چـــی؟!ازدواج؟من و تو!
کبین که فکر کرد از این حرفش ناراحت شدم قیافش تو هم رفت و گفت-اره تو خوشت نیومد از حرفم؟
با اینکه سعی داشتم خوش حالیمو نشون ندم ولی موفق نبودم..پریدم توی بغل کبین و دستامو دور گردنش حلقه
کردم و گفتم-معلومه که اره کبین من عاشقتم خیلی خیل خیـــــــلی!

romangram.com | @romangram_com