#جادوی_چشم_آبی_پارت_185

بستم..چند لحظه بعد چشمامو باز کردم دو تا تیله ی آبی رو دیدم که داره به من نگاه میکنه..باورم نمیشه عشق
من؟تیفانی کوچولوی من؟
اون..اون اینجا چیکار میکنه؟دستمو جلو بردم تا باورم بشه که این یک توهم نیست.. و واقعیه..دستمو گذاشتم لای
موهای ابریشمیش که چشماش بسته شد و قطره اشکی ازش اومد..چشم هاش باز شد و گفت-دیوید...
حالا که مطمئن شده بودم خواب نیست تیفانی رو به اغوش کشیدم و به سینه ام فشردم و با بغض گفتم-
جانم..تیفانی..دلم خیلی برات تنگ شده بود..میخوام دوباره پیشم باشی خواهش میکنم برگرد..
تیفانی خودشو از آغوشم بیرون کشید و گفت-دیوید تو میای پیش من...تو برمیگری پیش من و دوباره ما در کنار
هم خواهیم بود ولی تو باید جون سلنا رو نجات بدی...نباید بذاری انجر اونو بکشه...بعدش میای پیش من برای
همیشه... بهت قول می دم..و بوسه ای روی دست های من کاشت..اخرین چیزی که دیدم چشم های تیله ایش بود که
با خواهش به من نگاه می کرد.
ثانیه ای بعد توی دشت ساوان بودم و انجری که کمان رو کشید...به سلنا نگاه کردم...باید به گفته ی تیفانی عمل می
کردم..من از این همه کشت و کشتار خسته شده بودم...من از اول یک انسان بودم..نه یک خون اشام..پس در یک
تصمیم انی به سمت سلنا دویدم و جلوش ایستادم و تیر به جای اینکه به اون بخوره به قلب من خورد...درد بدی توی
سینم پیچید و باعث شد که روی زمین بیوفتم...زهر کم کم داشت توی رگ هام نفوذ می کرد...باید قبل از اینکه
جسمم نابود بشه به سلنا نقشه ی انجر رو میگفتم..با صدایی که به زور شنیده می شد از سلنا خواستم بیاد
نزدیکم..سلنا خیلی متعجب بود..ترس..نگرانی توی چشم هاش موج می زد..گفتم-سلنا..خ..خوب گوش کن..سرفه
ای کردم که خون از دهنم سرازیر شد و باعث شد سلنا به گریه بیوفته...یه دستشو گذاشت زیر گردنم و گفت-بگو
چی میخوای بگی دیوید..
دیوید-انجر...او..اون دختری که می..میخواست..تی..تیر رو به ..به سمتت بزنه...اسمش..اِنجره..دا..دانت� �و
رو..گرو..گروگان گرفته..می..میخواد به یکی از ما تبدلی..تبدیلش کنه ن..نباید بذاری...برو برو به غار وحشت..برو

romangram.com | @romangram_com