#جادوی_چشم_آبی_پارت_186

..ن.نجاتش بده..م.منم میرم پیش..تی..تیفانی ...امیدوارم..منو..منو ببخشی..خداحافظ برای..هم..همیشه... نفسم بند
اومد.و چشم هام بسته شد.بعد احساس سبکی کردم..
به جسم بی جان دیوید نگاه کردم،اون نابود شده بود نه به دست من بلکه به دست یکی از جنس خودش،یکی از
خون آشام ها،خورشید از میان ابر ها پدیدار میشه و جسم دیوید رو همچون خاکستری در هوا به پرواز درمیاره..روح
دیوید الان در آرامشه اینو مطمئنم...به مردم نگاهی کردم همه با افتخار به من نگاه می کردند یاد حرف دیوید افتادم
دانی اوه خدای من داناتلو الان گروگان گرفته شده بود باید هر چه سریع تر به دنبالش برم،با سرعت از دشت ساوان
دور شدم به وسط جنگل که رسیدم تمرکز کردم نفس عمیقی کشیدم وخودم رو در غار وحشت تصور کردم بعد
دوباره در مکان جا به جا شدم و وقتی چشم بر هم زدم روبه روی در ورودی غار بودم.
واردش شدم و اهسته اهسته پیش رفتم...کمی جلوتر که رفتم صدایی باعث شد سر جام بایستم...صدای ناله ی دانی
بود..باید هر چه سریع تر خودم رو بهش می رسوندم..با دو حرکت کردم که صدای خون آشام جوان منو میخکوب
کرد.
انجر-منتظرت بودم جانشین ملکه!
به سمت صدا برگشتم و اونو دیدم در حالی که شمشیری بُرَنده در دستش بود و داناتلو هم به یک صندلی در کنارش
بسته شده بود...صورت دانی پر از خون بود و بیهوش روی صندلی افتاده بود،هین بلندی کشیدم و با خشم به سمت
انجر خیز برداشتم که گفت-آ آ! دختر بد!این چه وضعشه مثلا الان این اقا خوشگله گروگان منه و خوب یکم با این
شمشیر صورت خوشگلش رو نقاشی کردم!خیلی بهتر شده نه؟!
و خنده ی بلندی سر داد بعد با تمام قدرتش شمشیر رو به سمت دانی گرفت و میخواست سرش رو از تنش جدا کنه
که نگذاشتم بیشتر از این عمل کنه و با قدرت کنترلم شمشیر رو از دستش بیرون کشیدم و محکم به دیوار
کوبوندمش..ولی از رو نرفت و یه کنترل از راه دور که توی دستش بود رو به من نشون داد و گفت-هه نیگاه کن این
کنترل یه بمبه!که من به دیوار های انجا نصبش کردم اگه من بمیرم نمیذارم شما از اینجا بیرون برین همگی با هم

romangram.com | @romangram_com