#جادوی_چشم_آبی_پارت_184
دیوید که انگار این سکوت خیلی براش آزار دهنده بود حمله رو آغاز کرد و با تمام سرعت به سمت من دوید...مغزم
دستور داد که کنار بکشم ولی من نباید از الان ضعف نشون می دادم..پس با عصا گرد بادی کوچک که باعث به هم
خوردن تعادل میشه رو به سمت دیوید فرستادم...که کار هم کرد و باعث شد که دیوید سر جاش بایسته..با ابروی
بالا رفته گفت-همه ی قدرتت همین بود؟هه عجب!
2 0
حرصی شدم از دستش ولی صدای مخملی دانیکا رو کنار گوشم شنیدم که میگفت-اون فقط میخواد تو رو عصبی کنه
تا نتونی تمرکز کنی..
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم...صدای خش خش برگ هایی که زیر پای دیوید خورد می شد رو می شنیدم که
ب من نزدیک میشد..عصا رو دو دستی در مقابلم گرفتم و گوشامو تیز تر کردم...چشم هام هنوز بسته بود.
صداشو شنیدم و با تمام قدرتم نیرو رو به سمتش پرت کردم...چشمامو باز کردم...بوی سوختن میومد...به دوروبرم
نگاه کردم،اون گلوله ای از آتش به سمتم پرتاب کرده بود و من هم گلوله از از آب و باعث خاموش شدن اتش شده
بودم...هیچ چیزی نباید در این جنگ آسیب میدید.
این بار تمرکز بیشتری کردم واین دفعه باید حمله رو شروع می کردم.
عصا رو چند بار توی هوا چرخوندم و سعی کردم به جای نیرو از جادو استفاده کنم..جادو رو انتخاب کردم و به
سمتش پرتاب کردم...نمیتونست مقاومت کنه....قدرت جادوی من بیشتر بود..دو رو برش رو گرفت و نمیگذاشت که
دیوید پیش روی کنه ولی اون دیویدی که من میشناختم از پا در نمیومد...
دیوید
با اینکه تازه کار بود ولی میتونست با تمرکز قدرتش رو افزایش بده..انجر رو دیدیم که از بالای اون درخت علامت
میده.
ولی نمیدونم چی شد که احساس کردم توی زمان و مکان جا به جا شدم و سرم گیج رفت ،چشمام رو از درد
romangram.com | @romangram_com