#جادوی_چشم_آبی_پارت_180

هر روز خبری از آتش گرفتن جنگ ها و پارک های مختلف میومد..شهر ما در غرب قرار داشت و اگه دیوید حمله
می کرد خیلی بد می شد چون اون تقریبا تونسته بود بیشتر منابع جنگ ها رو نابود کنه و ما نمیتونستیم جلوشو
بگیریم...قدرتش دو برابر شده بود و برای من این تعجب برانگیز بود که اون چطوری همه ی این کار ها رو به
تنهایی انجام میده.
تصمیم خودم رو گرفتم...یه روز که هیچکسی خونه نبود حفاظی که مامان درست کرده بود تا بیرون نرم رو با یک
حرکت شکستم...اون نمیدونست که قدرت من صد برابر اونه هه!
به سمت میدان شهر رفتم و روی مجسمه دانیکا که وسط شهر بود ایستادم..شهر شلوغ بود و این یک پوئن مثبت بود
و ایجوری میتونستم به همه خبر بدم که قراره چه اتفاقی بیوفته...با قدرت تمام داد بلنذی زدم که موج صوتی
وحشتناکی ایجاد کرد با اخم خودمو تبدیل کردم،نوری که از من ساطع شد خیلی زیاد بود...تبدیل به جانشین شدم
..شنلی رنگین روی دوشم رو گرفت و لباس هام از زره طلا و نقره پوشیده شد تاجی روی موهای قهوه ایم پدید اومد
و عصا هم توی دستم...به مردم که متعجب زده به من نگاه می کردند نگاهی کردم و بینشون
دوستام..دانی..مامان..بابا و همه رو دیدم.
با غرور و افتخار در هوا به پرواز در اومدم..صدای تپش های قلبم رو می شنیدم...استرس تمام وجودم رو گرفته بود
ولی باهاش غلبه کردم و نگذاشتم پیش رَوی بکنه و مانع من بشه.یکی از نیروهام رو به کار بردم که مردم توی
سراسر سرزمین منو ببین...توی تمامی تلوزیون ها از طریق سیم های ارتباطی برق رو به جریان فرستادم تا در تمامی
فروشگاه های خرید...خونه ها...ساختمان ها و...مردم صدای من رو بشنوند.
فریاد زدم-ای مردم...مردمی که من رو به چشم یک فراری می دیدید میدمی که فکر می کردید مقصر پدر و مادر
من هستند امروز من اینجا هستم که به همتون بگم به تمامی شما به تک تک شما افراد که من جاشنین و ملکه ی
آینده ی سرزمین هستم مردم با پوزخند به من نگاهی کردند.
انگار باروشون نمیشد...خوب مجبورشون میکنم باور کنن!

romangram.com | @romangram_com