#جادوی_چشم_آبی_پارت_179
یه روز به همراه خانواده توی حال داشتیم تلوزیون نگاه میکردیم که با دیدن اخبار فوری شوکه شدیم...معمولا اخبار
فوری باری اتفاق هایی بود که برای سرزمین بود نه تنها برای یه شهر کوچک.بابا صدای اخبار رو زیاد کرد ولی با
دیدن اخبار سکوتی سنگین همه جارو گرفت.
باورم نمیشد..این نهایت بد شانسی بود..بابا سریع حاضر شد و با عصبانیت گفت-اون پسر اخر کار خودش رو کرد تا
بدبختمون نمیکرد راحت نمیشد.بعد از در رفت بیرون تا به شورای شهر برسه.
مامان با خشم گفت-دیوید کاری کردی که از اینکه زنده گذاشتمت پشیمونم...خیلی هم پشیمونم.
بعد سریع حاضر شد و رو به من گفت-مواظب خودت باش باید برم به پدرت کمک کنم ویک دیوار حفاظتی دور
شهر های اطراف درست کنیم.خواستم چیزی بگم که غرشی کرد و گفت-حق نداری از خونه بیرون بیای فهمیدی؟تو
دخالت نکن.
1 7
با اخم روی مبل نشستم و به ادامه ی اخبار نگاه کردم...دیوید کار خودش رو کرده بود و حمله رو شروع کرده
بود..خیلی بد بود اون به جای اینکه به ما انسان ها اسیب برسونه و با ما درگیر بشه از راه دیگه ای به ما خسارت وارد
میکرد...کاری که نمیدونم چطوری به فکر اون افتاده که انجامش بده.
اون از شرق سرزمین شروع کرده بود به اتش زدن جنگل ها و مناطق سبز.. و با این کار میخواست تمام حیوانات و
موجودات سبز و درخت ها رو از بین ببره و همه جا رو به جهنمی از اتش تبدیل کنه و با این کار دو نشون می زد
چون دور تا دور هر شهری از سرزمین رو جنگل ها فرا گرفته و با این کار به مردم هم آسیب می رسید..خیلی کار
وحشتناکی بود.
گوینده ی اخبار با ترس و لرز زیادی درباره ی یک سایه که بعد از اینکه جنگل سوخت حرف میزدند و من
میدونستم که اون کسی جز دیوید نبود..خوب جناب دیوید خوب خودتو نشون دادی...حالا موقع اون رسیده که منم
خودمو نشون بدم..حالا که پیدا شدی منم به روش ملکه ای!حسابتو میرسم و نیمذارم به اهدافت برسی...قول میدم.
romangram.com | @romangram_com