#جادوی_چشم_آبی_پارت_162
هوا خیلی اون بالا سرد بود و من شال گردنم رو پیش تر دور صورتم پیچیدم.به صروت افقی من و کبین و شارلوت
کنار هم وایستادیم و حرکت..!چوبه های اسکی روی برف ها می کشیدیم و سر میخوردیم.خیلی کیف داشت!هوای
0 6
سر از لابه لای موهام رد یشد و اونها رو بالا و پایین میبرد..چشمام از شدت سرما دو کاسه خون شده بودند و
میسوختند!
تازه شارلوت خانم یادشون افتاده بود که برای من عینک مخصوص نگرفته!..بعد به دوباره به قسمت پایینی رفتیم تا
عینک بگیریم.! تا بعد از ظهر اونجا بودیم و بازی میکردیم...غروب شده بود و جمعیت کمتر...چون هوا دیگه داشت
به مغز و استخون همه نفوذ میکرد...بعد از پس دادن وسایل سوار ماشین کبین شدیم و رفتیم خونه و سوپ خوشمزه
و داغی که خانم رزیتا برامون پخته بود رو خوردیم.ممم خیلی خوشمز بود.
هممون اونقدر خسته بودیم که فوری بعد از خوردن شام خوابیدیم. روز دوم شارلوت سرما خورده بود ...سرمای بدی
هم خورده بود و دلیلش هم این بود که دیروز موقع برف بازی یکی محک گلوله ی برفی رو گردن شارلوت زد و
همون گلوله باعث شد شارلوت سرما بخوره...خیلی ناراحت بود از اینکه نمیتونه با ما بیرون بیاد...بخاطر همین منو
کبین هم برای اینکه احساس تنهایی نکنه تا اخر همون روز بیرون نرفتیم و توی خونه بویم..کلا روز خسته کننده ای
بود!ما دوباره مجبور شدیم بخاطر شارلوت سوپ بخویم!هر چند دست پخت خانم رزیتا اونقدر خوشمزه بود که
نمیتونستی ازش بگذری. روز سوم بود.و به شدت حوصلم سر رفته بود...من و کبین تصمیم گرفتیم مقعی که شارلوت
خوابه بریم بیرون و جلوی پنجره ی اتاقش یه ادم برف درست کنیم.تا اونم بتونه از پشت شیشه ببیندش.شال و کلاه
کردیم ورفتیم بیرون...هوای مثل روز های قبل سدر نبود فقط سوز میومد...دست به کار شدیم...کبین کبین گلوله
های برفی بزرگی درست میکرد و اونها رو روی همدیگر میگذاشت تا ادم برفی رو بسازه..منم از خانم رزیتا یه کلاه و
شال گردن قدیمی با چند تا دکمه...هویچ و گوجه فرنگی گرفتم و از دور بر ویلا چند تا چوب نازک پیدا کردم تا
ازشون به عنوان دست ادم برفی استفاده کنیم...وقتی رفتم پیش کبین...تقریبا بدن ادم برفی رو دست کرده بود..با
romangram.com | @romangram_com