#جادوی_چشم_آبی_پارت_163

کمکش کلاه ادم برفی رو روی سرش گذاشتیم و شال گردن هم دورش پیچیدیم....دکمه ها هم به عنوان چشم هاش
و دست هاشم گذاشتیم.
خیلی بامزه شده بود!شارلوت حتما از دیدنش خوش حال می شد...وقتی شارلوت از خواب بیدار شد فوری بردیمش
کنار پنجره...اون از دیدن ادم برفی خوش حال شد ولی بعد کلی غر زد که چرا اونو با خودمون نبردیم!عوض دستت
درد نکنه اش بود... روز چهارم...شارلوت کاملا خوب شده بود...اون روز جشن رقص روی یخ بود..و همه ی اهالی
اونجا نزدیک در یاچه جمع میشدند ودو به دو با هم می رقصیدند..لباس پوشیدیم و با کبین و شارلوت..خانم و اقای
رزیتا حرکت کردیم تا به سمت رقص یخی بریم!!این اسمی بود که من روش گذاشته بودم.
از اون طوری که فکرش رو میکردم قشنگ تر بود...همه مردم جمع شده بودند و روی رد خونه اسکی میکردند...بچه
کوچولو ها برف بازی میکردند...یه طرف هم یه بوفه ی کوچک داشت که توش قهوه و شکلات داغ میفروختند...یه
لحظه به گذشته برگشتم...چند ماه بود که میگذشت؟؟چه مدت بود که من اینجا بودم؟؟
به مامان و بابام فکر کردم...چقدر دلم براشون تنگ شده بود...بچه ها و نوجوان هایی رو می دیدم که دست در دست
پدر و مادرشون در حال قدم زدنند ولی من چی...من کجای این خانواده ام؟؟
.خانواده ی من کجاست؟ناگهان قطره ی اشکی صورتم رو خیس کرد...من چقدر دختر بدی هستم..چه دختر بدی که
به پدر و مادرم فکر نمیکنم و نمیدونم الان چیکار دادرند میکنند...بغضی گلوم رو گرفته بود..از بقیه دور شدم و رفتم
پشت یه درخت کاج بزرگ..به درخت تکیه دادم و سر خوردم پایین...اشک هام دونه دونه گونه هام رو خیس
میکرد..چقدر دلم لرای داناتلو تنگ شده بود.چقدر دلم برای آنا و جنی فر تنگ شده بود، برای شیطونیامون..برای
0 7
سربه سر گذاشتنامون...دستامو گرفتم چلو صورتم و ارام ارام گریه کردم...برای اینکه من محکومم به این که یک
انسان عادی نباشم...من باید جانشین باشم..ولی مگه طاقت من چقدره؟؟
مگه من با این سن چه کاری ازم بر میاد..صدای خش خش راه رفتن توی برف اومد...سریع از جام بلند شدم و پشت

romangram.com | @romangram_com