#جادوی_چشم_آبی_پارت_161
خستگی فسیل میشم.
فعلا...اون رفت و من مونده بودم چجوری دستم رو اون بالا برسونم!کبین با نیش خندی گفت-اخی قدت کوتاهه
عزیزم!!نمیتونی اونو بذاری اون بالا!
با حرص بهش توپیدم-تو ساکت الان یه چارپایه میارم.یه چارپایه پیدا کردم و رفتم بالا و ستاره رو گذاشتم سر
جاش..خیلی خوشکل شده بود درختمون.
خواستم بیام پایین که تعادلمو از دست دادم و قبل از اینکه بخورم زمین این کبین زرافه اومد و مثل سوپر من منو
گرفت بغلش و گفت-یه کار ساده هم نمیتونی انجام بدی نه؟؟گفتم-من که وصلش کردم...خوب مگه دست من بود
که لیز خوردم؟
کبین-بهانه نیار...ایش پسره ی از مماخ فیل افتاده!حالا خوبه دوستش دارم اینجوری پشت سرش حرف میزنما!!منو
گذاشت زمین و گفت-از این به بعد بیشتر مواظب خودت باش و با هم رفتیم داخل که خانم رزیتا با یه لیوان شکلات
داغ از ما پذیرایی کرد.
اخیش خستگیمون در رفت.
ویلای سفید جای خیلی زیبایی بود....روز اول همگی حاضر شدیم که بریم پیست اسکی روی برف..شارلوت بین راه
از خاطرات سال پیش برامون تعریف میکرد و میگفت که چقدر بهشون خوش گذشته،تا اینکه به پیست
رسیدیم...خیلی شلوغ تر اونی بود که فکرش رو می کردم..از ماشین که پیاده شدیم کبین رفت تا از مسئول پیست
اسکیت ها رو قرض کنه..وارد اتاقک کوچکی که اتاق مسئول بود رفتیم.کنار دیوار نوشته بود که افراد زیر ده سال
نمیتونن از اسکیت استفاده کنن و برخی از بچه های کوچک هم بخاطر همین گریه و زاری راه انداخته بودند.کبین
برای خودش اسکیت قهوه ای رنگی برداشت.شارلوت ابی و من هم یکی سبز رنگش را برداشتم.با کمک ،کمک یار
که بهمون قوانین رو میگفت و میگفت که کجاها باید بریم ونزدیک کجاها نشیم حرکیت کردیم.اول باید یه مسیری
را سربالایی میرفتیم تا از اونجا به پایین سر بخوریم.خیلی هیجان زده شده بودم!!
romangram.com | @romangram_com