#جادوی_چشم_آبی_پارت_160

با تکون دادن های شارلوت از خواب بیدار شدم.
طبق معمول دو سه تا فوش بارش کردم!
بعد وسایلمون رو برداشتم.همینجوری داشتم به شارلوت بد و بیراه میگفتم که با دیدن منظره ویلا و اطارف اون
دهنم اندازه ی غار علی صدر باز موند!
ادم یاد قصر ملکه ی برفی میوفتاد.
همه جا سفید پوش بود و وخونه های اطراف همه در مقابلشون یه درخت بزرگ کریسمش گذاشته شده بود و همه
جا رو تزینن کرده بودند.
شارلوت به ویلای روبه روییمون اشاره کرد و گفت-خوب سلنا خانم؟ویلای ماچطوره؟؟خوشگله؟ گفتم-عالیه فکر
کنم بهمون خیلی خوش بگذره!
0 5
اسم قشنگی رو برای ویلاشون انتخاب کرده بودن چون بیشتر قسمت هاش سفید رنگ بود و با برف زمستون استتار
کرده بود.
اقای جیمی دیرورز که به اینجا اومده بود سفارش یه درخت کریسمس دیگه داده بود و یه سری هم وسایل ترئینی
گرفته بود تا ما اون ها رو به درخت اویزون کنیم.
اول وسایل رو توی خونه گذاشتیم.بعد منو شارلوت و کبین شال و کلاه کردیم تا بریم درخت کریسمس رو ترئین
کنیم،اقای جیمی درخت رو کنار خونه گذاشته بود که به بیرون هم دید داشته باشه.شارلوت جعبه وسایل رو اورد و
همگی شروع به اویزون کردن لامپ های رنگی،ابنبات های عصایی و...شدیم.
دیگه همه چیز رو گذاشته بودیم که شارلوت گفت-ااِ نگاه کنین ستاره طلایی رو که باید روی نوک درخت باشه رو
نذاشتین.گفتم-شارلی جونممم!!؟میذاری من بذارمش؟؟شارلوت هم که انگار از تزئین کردن خسته شده باشه بی
حوصله ستاره رو پرت کرد توی بغلم و در حالی که داشت به سمت خونه میرفت گفت-باشه تو بذارش من دارم از

romangram.com | @romangram_com