#ایسکا_پارت_81
هرجوری شده، باید هرکاری میکردم که بتونم جلوی خودم رو بگیرم و نذارم بیشتر از این، این احساس مبهم پیشروی کنه؛ چون اگه ریشههاش محکم میشد، دیگه محال بود که بشه از شرش خلاص شد. صداش من رو از دنیای افکارم جدا کرد، روی صورتم خم شده بود و با همون لبخند جذاب گوشهی لبش گفت:
- نمیتونه کاری کنه. اگرم پخش کنه، مهم نیست. من بهخاطر طرفدارام زندگی نمیکنم.
واقعاً طاقت این همه نزدیکی رو نداشتم شده بودم یه آدم بیجنبه که نمیتونه توی این فاصلهی کم که نفسهای طرف تو صورتش پخش میشه، دووم بیاره برای همین یه قدم عقب رفتم و سعی کردم که همون حالت شیطون خودم رو حفظ کنم. نباید به حس و حال درونم پی میبرد. هیچوقت!
- اوم! خوبه خیلی خوبه!
بهسرعت سمت میزم رفتم و با حالتی که کاملاً مشخص بود دستپاچه شدم، خیلی ناشیانه بحث رو عوض کردم و گفتم:
- راستی کنسرت ایتالیا توی اولویت قرار داره، همه چیو هماهنگ کردم فقط باید آهنگایی رو که میخواین اجرا کنید شبانهروز تمرین کنید که اونجا گل بکاریم. شاید بعد رم هم بریم تهران و اونجا کنسرت برگزار کنیم. هنوز قطعی نشده؛ اما سعی میکنم که جورش کنم چون دوست دارم توی ایران هم حتماً اجرا داشته باشیم.
همونجور که تندتند داشتم حرف میزدم و با کاغذای پخش شده روی میزم ور میرفتم، حس کردم که داره سمتم میاد. از دست خودمم عصبی شده بودم. یهو این عکسالعمل غیرمنتظره چی بود که از خودم نشون دادم آخه؟ خودم ازش سؤال میپرسم خودمم زود بحث رو میپیچونم.
جلوی میز توقف کرد. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. دستاش رو توی جیبش کرده بود و با یه حالتی نگام میکرد. حالتی که یه جورایی مچگیرانه شایدم شیطنتوار بود. یه جورایی از درک معنی نگاهش عاجز بودم.
اما...
با حرفی که از دهنم بیرون پرید، حالم حسابی گرفته شد.
- راستی، هنرجوی سابقت پریناز پرنیان هم اونجا با گروهش اجرا داره. فکر کنم بتونی توی رم ببینیش.
با این حرفم فقط میخواستم جو محیط رو عوض کنم؛ اما نمیدونستم همین دو-سه جمله حال امید رو کاملاً دگرگون میکنه و من رو توی بهت میذاره.
وقتی اسم پریناز رو آوردم، برق چشماش به یک باره خاموش شد. لبخند روی لبش از بین رفت و به اخمای درهمی که روی ابروهاش جا خشک کردن، تبدیل شد.
با تعجب به این تغییر ناگهانیش نگاه کردم. یه دفعه چش شد؟ چرا اینقدر زود تغییر حالت داد؟
پشتش رو بهم کرد و بهسمت در رفت. ناخواسته صداش زدم. از حرف من ناراحت شد؟ من که چیزی بهش نگفتم.
- امید!
نایستاد که جوابم رو بده. وقتی در رو محکم بهم کوبید، توی جام بالا پریدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم.
وای خدا این چرا اینجوری شد؟
***
اه لعنتی! نمیدونم چرا ماشین روشن نمیشد. با حرص پیاده شدم و درش رو محکم بستم. چرا اینجوری شده بود؟ نیمساعت بود که باهاش درگیر بودم؛ اما اصلاً انگارنهانگار! با عصبانیت گوشیم رو از توی کیفم درآوردم تا آژانس بگیرم. بهخاطر این ماشین عوضی، همهی برنامهریزیهام داشت خراب میشد. با اعصابی داغون داشتم دنبال شمارهی موردنظرم میگشتم که صدای متعجب امید از جا پروندم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و چپچپ نگاهش کردم.
romangram.com | @romangram_com