#ایسکا_پارت_51
مشتم شل شد و بهش چشم دوختم. اصلاً نمیشناختمش. دیوید دستاش رو باز کرد و به آغـ*ـوش کشیدش.
- جونم عشقم؟
چشمام گرد شد و بیتوجه به دختره، محکم به بازوش ضربه زدم.
- هوی تو دوستدختر داری و بهم نگفتی؟
روی موهای اون دختر که با تعجب نگاهم میکرد، بـ..وسـ..ـهای نشوند و زبونش رو تا ته برام درآورد.
- اولاً دوستدختر نه و نامزد. دوماً حقته! وقتی اونقدر بیمعرفتی که یه حالی ازم نمیپرسی، چرا باید بهت خبر بدم که دارم ازدواج میکنم؟
چپچپی نگاهش کردم و هلش دادم.
- برو گم شو که اصلاً از توجیه خوشم نمیاد. امشب نیا طرفم که ممکنه بدجور گازت بگیرم.
خندهی بلندی سر داد و گفت:
- تو کی گاز نمیگیری هاپو خوشگله؟
خندهم گرفت. از رو هم نمیرفت خداروشکر. پشتچشمی نازک کردم و بهسمت بچههای گروه رفتم. میدونم که بیادبی بود که به نامزدش سلام نکردم؛ اما خب برامم مهم نبود. دیوید دوست صمیمی من حساب میشد به نامزدش کاری نداشتم. میخواست ناراحت شه میخواست نشه! گرچه معلوم بود برای خودشم این طرز رفتار مهم نیست؛ چون اگه مهم بود، حداقل یه سلامی میکرد و عینهه این ندیدبدیدا تو بغـ*ـل دیوید نمیرفت تا بهش بچسبه؛ اما قیافهش خیلی بامزه بود، مدل سرخپوستی داشت.
بچهها با دیدنم شروع کردن به جیغ و دست و هورا. در یک آن، کل سالن رو گذاشتن روی سرشون و شروع کردن تولدت مبارک رو خوندن.
چشمم دنبال امید بود بهراحتی هم تونستم پیداش کنم. برخلاف دیگران، چیزی نمیخوند. مثل من با لبخند خفیفی نظارهگر این سرود دستجمعی بود. جک اومد سمتم و گفت:
- تولدت مبارک خانوم زیبا.
نمیدونم چرا هرکاری میکرد، نمیتونستم با این مرد ارتباط بگیرم. بهزور سعی کردم مؤدبانه جوابش رو بدم.
- مرسی.
اومد روبهروم وایساد. انگار اونم سعی میکرد در کمال ادب حرف بزنه. اون لشبازی همیشگی رو نداشت. خیلی آروم سمت گوشم خم شد و گفت:
- میتونم گونهت رو به عنوان یه همکار ببوسم؟
حقیقتش برام فرقی نداشت. صورتم رو به منزلهی اینکه دارم بهش اجازهی اینکار رو میدم، کج کردم. با دیدن حالتم لبخند گشادی زد و سرش رو جلو آورد.
- جک!
romangram.com | @romangram_com