#ایسکا_پارت_292


دستش نوازش وار فرو رفت توی موهام.

- باشه؛ اما نمی‌خوای خونواده‌هامون شاهد ازدواج ما باشن؟!

قاطع گفتم:

- کاری به خونواده‌ت ندارم؛ اما من دیگه به غیر از تو هیچ‌کسی رو ندارم!

- پس میریم اونجا. پدر می‌خواد عروسش رو هر چه زودتر ببینه!

- اما...

- ببین نیاز من کاری به تو و پدرت ندارم! هر مشکلی دارید بین خودتونه و به خودم اجازه نمیدم که بخوام دخالت کنم. اگر تو ازم بخوای حاضرم بهتون کمک کنم و مشکلتون رو حل کنم اما اگه بدونم که داره عذابت میده، ترجیح میدم که بی‌خیالش بشم و بذارم تو هم کم‌کم فراموش کنی اما خونواده‌ی من می‌‌خوان تو رو ببین! همه‌شون تو رو دوست دارن. بخصوص ندا که اون روز فهمیده بود داری بهش حسادت می‌کنی! از این به بعد خونواده‌ی من خونواده‌ی توان! اگه تو رو از من بیشتر دوست نداشته باشن، کمتر ندارن! مطمئن باش و نخواه که دلشون بشکنه.

حرفاش منطقی بود. واقعاً نمی‌دونستم بهانه جویی بیخودی بکنم. هیچی نگفتم و این‌جوری موافقت خودم رو نشون دادم.

***

بدون اینکه به چشمام نگاه کنه، حوله‌ی خیس رو گذاشت روی پیشونیم. با بی‌حالی دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم:

- می‌دونستم!

تیز نگاهم کرد. سفیدی چشماش خون بار بود. ادامه دادم، با زبونی که کمی سنگین شده بود.

- می‌دونستم که توی شربتم قرص می‌اندازی!

دستشو از زیر دستم کشید و حوله رو برداشت. دوباره فرو بردش توی آب سرد.

- می‌دونستم که شبا بالای سرم تا صبح اشک می‌ریزی!

هیچی نمی‌گفت؛ اما یه عالمه حرف توی این نگفتن‌ها وجود داشت.

- همه چیو می‌دونستم. از همون اول! از همون شب رؤیایی! می‌دونی چرا؟

حوله رو گذاشت روی پیشونیم.

- چون که همون شب این تب لعنتی اومد سراغم و دوباره آتیشم زد!

اشکی از چشمش چکید و از جاش بلند شد. بغض داشت گلوم رو بیچاره می‌کرد؛ اما نمی‌خواستم دیگه گریه کنم. امید دوست نداشت اشکام رو.

romangram.com | @romangram_com