#ایسکا_پارت_293
بهزحمت روی تخت نشستم و حوله از پیشونیم افتاد روی لباسم. لباس کوتاه و سفیدرنگ عروسیم!
لبخند تلخی زدم و بلند شدم. ایستاده بود رو به پنجره و به خیابونهای رنگارنگ و نورانی زیر پاهاش نگاه میکرد.
دستامو حلـ*ـقه کردم دور کـ*ـمرش و سرمو چسبوندم بهش.
دستشو گذاشت روی دستم.
- هنوز داغی. برو دراز بکش.
حلـ*ـقهی دستمو تنگتر کردم.
- خوبم.
خوب بودم. تا وقتی که امید بود خوب بودم.
- نمیخواستم از دستت بدم!
- میدونم...
- داشتی عذاب میدادی هر دومون رو.
- میدونم.
دستامو از دورش باز کرد و برگشت سمتم. صورتم رو میون دستای مردونهش گرفت و زل زد توی چشمام.
- میدونستم بالاخره دیر یا زود میفهمی واقعیت رو. میخواستم بفهمی که با این بیماری هم میشه زندگی کرد! میشه عاشقی کرد. اگه بخوای، میشه!
- بچه نمیخوای؟ ممکنه بچهدار نشیم.
سرش رو آورد جلو و صورتم رو گرفت میون دستاش. باز هم اخماش خط انداخته بود روی پیشونیش.
- تو کی می خوای بفهمی که من فقط تو رو میخوام؟ کی میخوای اینو بفهمی؟ کی؟!
و سرش رو آورد پایین و بـ.. وسـ.. ـهی محکمش، تمام وجودم رو به آتیش کشید. آتیشی که برخلاف داغی چند دقیقهی پیش، پر بود از لـ*ـذت و عشق.
چشمام بسته شد و خودم رو به دست بارون بـ.. وسـ.. ـههای بیامانش سپردم.
یکی بود یکی نبود
romangram.com | @romangram_com