#ایسکا_پارت_291


اخماش باز نشد و ساکت نگاهم کرد. عاشق غد بازیش بودم. کارم که تموم شد از جا برخاستم و رفتم سمت تخت. دستشو آورد بالا و دستمو گرفت. کشیده شدم توی آغـ*ـوشش و مطابق معمول به‌سرعت سرش رو فرو برد توی موهام و نفس عمیق کشید.

هیچ کلمه‌ای برای توصیف اون همه اشتیاق و خواستن امید، نمی‌تونم پیدا کنم! عشق از تک‌تک اعمال و حرکاتش به خوبی مشهود بود. حتی اگه زیاد به زبون نمی‌آورد.

گذاشتم کمی بگذره که گفتم:

- امید میگم ما هنوز به هم محرم نشدیم. بد نیست همه‌ش پیش هم می‌خـوابـیم؟

سرش رو از توی موهام درآورد و با صدای خش گرفته‌ای گفت:

- مگه اذیتت می‌کنم و از حد خودم فراتر میرم؟

لبخندی زدم و دستمو گذاشتم روی گونه‌ش.

- نه عزیزم. بودن در کنار تو لـ*ـذت بخشه، خیلی؛ اما خب درستش نیست! نمی‌دونم چرا عذاب وجدان دارم.

سرش رو کج کرد و دستم رو که روی گونه‌ش بود بـ*ـوسید و گفت:

- باشه محرم میشیم. اتفاقاً اون‌جوری من راحت‌ترم و لازم نیست دیگه زجر بکشم!

چشمام گردشد و با تعجب پرسیدم:

- وا! مگه از چی زجر می کشی تو؟

چند ثانیه‌ای نگاهم کرد و بازسرش رو فرو برد توی موهام.

- فردا به وکیلم می‌سپرم که کارامون رو برای رفتن به آمریکا درست کنه.

با شنیدن این حرف غیر منتظره توی جام پریدم و نشستم روی تخت.

- آمریکا؟ اصلاً اسمشو نیار. من دیگه پامو اونجا نمی‌ذارم.

با آرامش دستمو گرفت و دوباره کشیدم توی آغـ*ـوشش. سرم روی سـ*ـینه‌ش افتاد.

- چرا؟

اخمام تو هم جمع شد. نمی‌دونستم چیو براش توضیح بدم. نمی‌خواستمم که چیزی از امیر مشکات بدونه. با صدای گرفته‌ای جواب دادم:

- ازم نخواه برات چیزیو توضیح بدم. چون نمی‌خوام بهت دروغ بگم.

romangram.com | @romangram_com