#ایسکا_پارت_289
- نه اینکه شوور خودت خیلی مهربون و نرماله! وقتی بزنه به کلهش از علی منم بدتر میشه. مثل اینکه قضیهی شهربازی و پسره رو یادت رفته! بنده خدا یه تیکهی کوچولو بارت کرد. شوهرتم نه گذاشت نه برداشت بیچاره رو املت کرد و فرستاد به جهنم.
آبتین نگاه بامزهای به هردوشون انداخت و گفت:
- اصلاً ملاحظهی منو نکنید خانما! من اینجا نقش دیوارو بازی میکنم! گرچه که...
مکثی کرد و نگاه آبیرنگش رو دوخت توی چشمای زنش و زمزمه مانند گفت:
- این دیوار هوشمند موش داره، موشم گوش داره. اونم چه موشی! خشن و بیاعصاب. نه خانومم؟
منظورشو گرفتم و از خنده روده بر شدم. صورت ترنم بدبخت تا بنا گوش سرخ شد! پریناز با خنده گفت:
- بهتره من هر چه زودتر برم. حرفا داره ناموسی میشه!
از جام بلند شدم و رفتم سمتش، داشت با ترنم دست می داد و خداحافظی میکرد. چشمش که به من خورد گفت:
- اومدی نیاز؟
- آره، چند دقیقهای میشه. بریم؟ دیگه کاری نداری؟
رو کرد به ترنم و آبتین که بهمون نگاه میکردن و گفت:
- این خانم جیـگر، نیاز مشکات، نامزد امید رضایی هستن.
ترنم لبخند مهربونی زد و دستش رو آورد جلو.
- مگه میشه کسی این زوج عاشق رو نشناسه! خوشوقتم نیاز جون! منم ترنمم.
بهش دست دادم.
- خوشوقتم ترنم جان!
آبتین لبخند شیطنت باری روی لباش بود و گفت:
- اون شب اونقدر افکارم پریشون بود که نفهمیدم تو نیاز مشکاتی!
با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:
- ببخشید کدوم شب؟!
romangram.com | @romangram_com