#ایسکا_پارت_288


- مرد من فقط تویی. شوهر من فقط تویی. تو، امید رضایی. تو.

***

به ساختمون شیک و مدرن کلینیک خسروانی نگاهی انداختم و داخل رفتم. دکوراسیون داخل از بیرون بهتر بود و یه جورایی روحیه‌ی آدم رو شاداب می‌کرد. همه‌ی وسایل و در و دیوارها از رنگ‌های سفید و آبی آسمونی و طلایی درست شده بودن. در کل محیط آرامبخشی داشت. نگاهی به اطراف چرخوندم اما پریناز رو ندیدم. معلوم بود که هنوز وقت مشاورش تموم نشده. روی یکی از مبل‌ها که روکش سفید و تمیزی داشت نشستم و منتظر شدم تا پریناز کارش تموم بشه. یه ماهی می‌شد که باردار بود و به گفته‌ی خودش می‌خواست تا قبل از به دنیا آوردنش فرزندش، ترسی رو که از خلیج فارس داره رو درمان کنه. قرار بود بعد از تموم شدن کارش، با هم بریم خونه‌شون تا یه شام رؤیایی درست کنیم و علی و امید رو غافلگیر کنیم. البته این تزه پری بود. می‌گفت به مناسبت شروع عشق من و امید، بهتره که یه محفل عاشقونه درست کنیم و کیفشو ببریم. راستش منم مخالفتی نداشتم، امید و علی که حسابی با هم دوست شده بودن، دقیقاً مثل من و پریناز. بد نبود که یه دورهمی دوستانه با هم داشته باشیم.

حدود ده-بیست دقیقه گذشت که در یکی از اتاقا باز شد و پریناز و بعد مرد قد بلند و سفید چهره ای اومدن بیرون.

صدای دورگه و خش‌داره مرده به همراه لهجه‌ی خارجی و انگلیسی که داشت، می‌شد بگی جذاب و کاملا مردونه‌ست!

- نگران هیچی نباش، تو از من سالم‌تری! به اون شوهر بداخلاق عنقتم بگو که آبتین هنوز قول سفر کیشو یادش نرفته!

پریناز خنده‌ای کرد و گفت:

- قرار بود مجردی برید سفر که از الان بگما من یه ثانیه هم از آقامون جدا نمیشم! اگه می‌خواید برید مسافرت باید مثل بچه‌های خوب ما رو هم با خودتون ببرید.

مرده که فکر کنم اسمش آبتین بود لبخند جذابی زد و دندونای سفید و یکدستش خودنمایی کردن.

- تو فکر کردی من می‌تونم از ترنمم جدا بشم؟! سفر بدون خانومم معنایی نداره!

نمی‌دونم چرا قیافه‌ش این‌قدر برام آشنا بود! قد و هیکل پر و بلندش، صدای گرفته‌اش و موهای خرمایی تیره‌اش همه و همه منو می‌برد به زمان یه آشنایی دور و کوتاه و قدیمی؛ اما دقیقاً نمی‌دونستم کی و کجا؟!

- گوشام داره زنگ می‌زنه! کی داره پشت‌سر من حرف می‌ز‌نه؟

به دختر فانتزی و خوش‌تیپی که از اتاق دیگه‌ای خارج شده بود و داشت می‌رفت سمت پری اینا نگاه کردم. آبتین با همون لبخند نگاهش کرد و دستش رو انداخت دور کـمر اون دختر. با لحن عاشقونه‌ای گفت:

- مگه کسی هم جرئت داره پشت‌سر تو حرف بزنه؟ همه می‌دونن که حتی آوردن اسم تو قداست داره و باید با احترام در موردت حرف بزنن!

دختره که از صحبتای قبلی آبتین و پریناز فهمیده بودم اسمش ترنمه، خنده‌ی کوتاهی کرد و زیر گوش آبتین یه چیزی رو زمزمه کرد و لبخند آبتین عمیق‌تر و حلـ*ـقه‌ی دستشم تنگ‌تر شد. ترنم بلافاصله رو کرد به پریناز و گفت:

- حالا دیگه میای پیش آبتین و یه سر به من نمی‌زنی بی‌معرفت؟

پریناز لبخند شرمگینی زد و گفت:

- حق با توئه! من واقعاً بی‌معرفتم اما باور کن این روزا سرم خیلی شلوغه. الانم باید زود برم چون که یکی از دوستام منتظرمه؛ اما مطمئن باش همین فردا پس فردا میام خونه‌ت و بهت سر می‌زنم.

- یه وقت با اون شوور وحشیت نیایا! تنها بیا که بی‌سر خر حرفای زنونه بزنیم!

خنده‌م گرفته بود. همه با علی لج بودن و بهش می‌گفتن بداخلاق و وحشی. ترنم علاوه‌بر علی، رسماً به آبتینم توهین کرد. پریناز تصنعی اخماش و کرد تو هم و گفت:

romangram.com | @romangram_com