#ایسکا_پارت_287


از شدت خوشحالی زبونم بند اومده بود. جمعیت توی رستوران هم عکس‌العملای متفاوتی داشتن. بعضیا خنده و لبخند روی لباشون بود. بعضیا شگفت زده و متعجب، بعضیا با پوزخند، بعضیا هم بی‌تفاوت.

امید خم شد سمتم و با انگشتش اشکام رو پاک کرد و اخمای کمرنگی هم بین ابروهاش جا خشک کرد.

- وقتی شادی گریه می‌کنی! وقتی غمگینی گریه می‌کنی! وقتی فیلم می‌بینی گریه می‌کنی! وقتی آهنگ گوش میدی گریه می‌کنی! کلاً همه‌ش گریه می‌کنی! این همه اشکو از کجات درمیاری آخه؟!

از مدل بیانش خنده‌م گرفت و آروم خندیدم. لبخند اومد روی لباش و گفت:

- جواب ما چی شد خانومی؟ زودتر بله رو بگو ملت منتظر جواب توان!

زل زدم توی چشماش. برق نگاهش، عشق و جنون رو فریاد می‌زد. از جا برخاستم و دستاشو گرفتم توی دستم.

- عاشقتم مرد من!

لبخند از روی لباش رفت و نگاهش ملتهب شد. دستامو به‌آرومی فشرد و گفت:

- خانومم میشی خانومم؟

منم لبخندی نداشتم. چشمای منم پر بود از حس اشتیاق!

- وقتی منو خانوم خودت می‌دونی دیگه چرا ازم جواب می‌خوای؟

با خودخواهی گفت:

- چون که جوابت باید همونی باشه که من می‌خوام!

- بگو.

- دوستت دارم!

- بازم.

- عاشقتم نیاز من. اون‌قدر عاشق که هیچ مجنونی به گرد پام نمی‌رسه!

- تکملیش کن.

- با من ازدواج کن!

اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید و با صدایی لرزون اما با تصمیمی قاطع گفتم:

romangram.com | @romangram_com