#ایسکا_پارت_286
- نیاز مشکات اونقدر برای خدا عزیزه که بهش بهترین نعمت رو داده. بهش معجزه داده!
محوش شده بودم. هیچ معنی و تفسیری از کارا و حرفاش نداشتم! انگار بقیه هم مثل من بودن چون با گفتن این حرف صدای پچپچ توی فضا پیچید.
دستشو کرد توی جیب کتش و یه جعبهی مشکی رنگ درآورد. در جعبه رو باز کرد و درخشش الماسهای کوچیک انگشتر داخل جعبه خودنمایی کردن.
- با من ازدواج کن! با کسی که تو رو می پرسته ازدواج کن الههی من.
اشک توی چشمام جمع شد و لبخندم عمیقتر. سالن رفت روی هوا؛ اما من فقط نگاهش میکردم اونم منتظر چشم دوخته بود بهم. آروم گفتم:
- منظورت از معجزه چی بود؟
- تو اول درخواست منو قبول کن تا همه چیو توضیح بدم!
همونجور آروم که کسی نتونه بشنوه گفتم:
- اول تعریف کن بعد جوابتو بگیر!
سرش رو به علامت باشه تکون داد و درحالیکه داشت از سرجاش بلند میشد گفت:
- باشه! فعلاً که دور دوره توئه نیاز بانو.
دستامو گرفت توی دستاش و این بار بلندتر گفت:
- تولد دوبارهت رو تبریک میگم!
چشمام تنگ شد و با تردید نگاهش کردم. خودش ادامه داد:
- آره. معجزه اتفاق افتاده! دیگه از اون بیماری لعنتی خبری نیست! خدا تو رو دوباره تمام و کمال بهم برگردوند!
دهنم از تعجب و حیرت بازموند! معجزه؟! منظور امید از این کلمه... آهی از نهادم برخاست و با گرفتگی زبان پرسیدم:
- یعنی... یعنی دیگه... دیگه ایدز...
حرفمو قطع کرد و دستش رو گذاشت روی لبم.
- هیس! دیگه اون اسم رو نیار! آره عزیزم کابوسامون تموم شد. بالاخره خورشید طلوع کرد و سیاهیها رفتن.
خندیدم! خندیدم و اشکام روی گونههام چکید. پاهام تحمل وزنم رو نداشت. نشستم روی صندلی و دستامو گذاشتم روی دهنم. وای خدا! یعنی دوباره من شدم همون نیاز؟!
romangram.com | @romangram_com