#ایسکا_پارت_285
اونم مثل من زمزمه کرد و جواب داد:
- کاریو که باید بکنم!
آهنگ پریناز که تموم شد، همه از جا برخاستن و براش دست زدن. منم ایستادم و تشویقش کردم. لبخند قشنگی روی لباش نقش بسته بود و به من نگاه میکرد. همونجور که هنوز داشتن تشویقش میکردن، اومد سمتم و بلافاصله بغلم کرد. زیر گوشم با صدای آرومی گفت:
- لیاقت استاد امید خیلی بالاست. اونقدر بالا که هیچ خانومی به غیر از تو نمیتونه هم پای بلندپروازیاش قرار بگیره! خوشحالم که یه عشق واقعی و درست حسابی بینتون جوونه زده. خیلیخیلی خوشحالم!
ناخواسته لبخند اومد روی لبام. با این چند جمله تمام حس بدی که به این زن داشتم از بین رفت! وقتی زیر گوشم داشت حرف میزد، امید دستاشو کرده بود توی جیباش و مرموز و بامزه نگاهمون میکرد.
گونه ی پریناز رو بوسیدم و گفتم:
- ممنونم عزیزم. امشب واقعاً غافلگیرم کردید. اونقدر زیاد که نمیدونم چی بگم! اما...
اومدم بگم اما عشق من و امید به همین زودیا به بن بست کشیده میشه و من قصد دارم که برگردم شیراز، منتها انگار امید دستمو خوند؛ چون سریع رو به پریناز گفت:
- لطف کردی اومدی. حالا بهتره که به بقیهی برنامهها برسیم!
پریناز چشمکی به من زد و رفت نشست پشت یه میز. قبل از رفتنش گفت:
- امیدوارم برنامههات بینقص اجرا بشه استاد.
امید دســــــتشو دور کمـــرم حلـ*ـقه کرد و رو به مردم که هنوز نگاهشون به ما بود، گفت:
- همه نیاز مشکات رو میشناسن؛ اما نمیدونن چه فرشتهی پاکیه!
روشو برگردوند سمتم و چشمای سیاهش شکار کرد برق چشمای مشتاقم رو...
- هیچکس نمیدونه که نیاز مشکات خود عشق آسمانیه! یه عشق الهی.
سر و صدا باز رفت بالا و همه شروع کردن به دست زدن چراغای سالن خاموش شد و تنها نور ضعیف و قرمز رنگی روی منو امید موند امید کتش رو صاف کرد و جلوی پاهام زانو زد. سریع گفتم:
- امید پاشو! این کارا چیه؟
دستمو گرفت توی دستش، بهآرومی بوسیدش و نوازشش کرد. زمزمه مانند جوری که فقط خودم بشنوم، گفت:
- میپرستمت عشق من!
همه مات صحنه بودن و من و امید مات هم. دستمو گذاشت روی گونهش و گفت:
romangram.com | @romangram_com