#ایسکا_پارت_284
- امشب از هر وقت دیگهای خوشگلتر شدی! سخته بهت نگاه نکنم!
لبخندم عمیقتر شد.
- چی شده؟ امشب خیلی راحت حرفاتو میزنی و دیگه خبری از اون همه غرور و سرسختی نیست!
یه تای ابروش رو داد بالا و صریح گفت:
- تو فکر کن تازه اومدم سر عقل!
دلم میخواست بهش بگم خیلی دیره؛ اما زبون به کام گرفتم و سکوت کردم. نمیخواستم این شب رو خراب کنم. حالا که همهچی آرومه بذار آروم هم بمونه!
گارسون اومد و سفارش گرفت. من بلغاری سفارش دادم و امید بختیاری. غذاش عالی بود و خدایی هیچی کم نداشت. داشتم بعد از مدتها غذام رو با اشتها میخوردم که امید گفت:
- میدونستی خیلی عاشقتم؟
سرمو آوردم بالا و با چشمای گردشده نگاهش کردم. خودش ادامه داد؛ اما این دفعه با صدای بلند جوری که نگاها دوباره چرخید سمتمون.
- میدونستی خیلی میخوامت عشق من؟!
لبمو گاز گرفتم و بهآرومی گفتم:
- زده به سرت؟ یواشتر دیوونه!
خندید، با صدای بلند.
- میدونستی دنیای منی نیازم؟!
جیک کسی در نمیومد. همه محو ما بودن، همه.
نمیدونستم چی تو سرشه؛ اما معلوم بود که داره با هدف این حرفا رو میزنه. قصد خاصی داشت! شک نداشتم.
با سر به یکی از گارسونا یه چیزیو علامت داد و بلند شد اومد سمتم. با تعجب نگاهش میکردم که یهو شش مرد کت شلواری و ویولنیست همونجور که مینواختن وارد رستوران شدن و اومدن سر میز ما! آهنگ رمانتیک و آرامبخشی بود. نزدیک چند دقیقه آهنگ زدن که یهو مکث کردن و بعد از چند ثانیه تک نوازی شاد و پر هیجان ویولن دیگهای سکوت پر بهت سالن رو شکست! با حیرت به پریناز که کنار در ورودی ایستاده بود و با هنرمندی تمام ساز میزد نگاه کردم!
خدایا اینجا چه خبره؟!
نگاه سرگردونم رو به امید دوختم که با لبخند گرمی محو تماشای من بود. زمزمه کردم:
- داری چیکار میکنی؟
romangram.com | @romangram_com