#ایسکا_پارت_283


لبخند پرآرامش تبدیل به یه لبخند تلخ شد. نمی‌دونم چرا؛ اما با یه لحن گزنده‌ای گفتم:

- دارم به این فکر می‌کنم که نکنه دارم می‌میرم که تو این همه مهربون شدی!

اخماش رفت تو هم و دیدم که داره فرمون رو محکم فشار میده. جوابمو نداد. انگار جوابم توی حرفم بود. پخش و روشن کرد و تا رستوران در سکوت و اخمایی که من انداخته بودم بین ابروهاش روند.

«به گریه کردن یک مرد آن ور گوشی

به شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی

به بـ.. وسـ.. ـه‌های تو در خواب احتمالی من

به فیلم‌های ندیده به مبل خالی من

به لـ*ـذت رؤیایت که بر تن کفیم

به خستگی تو از حرف‌های فلسفیم

به گریه در وسط شعرهایی از سعدی

به چایی خوردن تو پیش آدم بعدی»

رستوران مجلل و لوکسی بود و بسیار شلوغ! هر کسی رو می‌دیدی می‌فهمیدی که آدم حسابیه. وقتی وارد شدیم، هر کسی با دیدن ما عکس‌العمل خاصی نشون می‌داد. خیلیا با تعجب، بعضیا با لبخند و حتی ترس! دستم که توی دستش بود به‌آرومی فشرده شد و اینجوری نسبتاً آرومم کرد.

زیر گوشش نجوا کردم:

- بهتره بریم یه جایی که خلوت‌تر باشه. من اینجا راحت نیستم.

لبخند جذابی زد و نگاهش رو دوخت توی چشمام.

- گور بابای این آدما! خودتو عشقه نیاز بانو. بهتره که توی شلوغی باشیم و از بودن با هم لـذت ببریم. نه؟

منم لبخند زدم و سرمو به علامت مثبت تکون دادم. بی‌‌خیال نگاه‌ها شدم و با هم رفتیم پشت یه میز که معلوم بود از قبل رزروش کرده، نشستیم.

دکمه‌ی کتش رو باز کرد و با همون لبخند خیره شد بهم.

- حالا نوبت منه که باید ازت بپرسم چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی؟

خنده‌ی مردونه‌ای کرد و دندونای ردیفش رو به نمایش گذاشت.

romangram.com | @romangram_com