#ایسکا_پارت_282


- چشم. امر امر شماست بانوی زیبا.

و بازوش رو آورد جلو و گفت:

- این افتخارو نصیبم کن!

خنده‌‌ی کوتاهی کردم و دستمو دور بازوش حلـقه کردم. از خونه خارج شدیم و سمت ماشین رفتیم. وقتی منو سوار ماشین کرد، خودشم دور زد و اومد سوار شد. به‌خاطر کارای عجیب غریبش هم خنده‌م گرفته بود و هم اینکه خیلی‌خیلی تعجب کرده بودم. نکنه به‌زودی می‌خواستم بمیرم که این‌قدر مهربون شده؟ پاشو گذاشت روی پدال گاز و حرکت کرد. در همون حینم که نگاهش به روبه‌رو بود گفت:

- چرا این‌جوری نگاهم می‌کنی کوچولو؟

یه تای ابروم رفت بالا و گفتم:

- مگه چه‌جوری نگاه می‌کنم؟

نیم‌نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:

- خودت بهتر می‌دونی چی توی فکرت می‌گذره!

با لجبازی دخترونه‌ای گفتم:

- دونستن من مهم نیست! می‌خوام بدونم تو فکر می‌کنی چی توی فکرمه؟

خنده‌ی کوتاهی کرد و با لحنی که دلم رو زیر و رو می‌کرد گفت:

- شیطون شدیا. د نذار همین امشب کار دستت بدم!

تصنعی اخمی کردم و گفتم:

- یه وقت خجالت نکشیا! راحت حرفت رو بزن.

با همون لحنش جواب داد:

- راحت‌تر از این عزیزم؟ گنجایش شنیدنش رو داری؟

چپ‌چپی نگاهش کردم و بی‌حرف رومو کردم یه سمت دیگه با اون همه درد و غصه، دلم از خوشی داشت می‌ترکید. وجود این مرد، جبران همه‌ی نداشتن‌هاست!

صداش منو به خودم آورد و باعث شد که دوباره نگاهش کنم.

-‌ نگفتی چی توی اون فکر نازته نیاز بانو.

romangram.com | @romangram_com