#ایسکا_پارت_281
توی صدای لرزونش، شیفتگی و عشق موج میزد. دستامو که کنارم افتاده بود، کمکم بردم بالا و دور کـمرش حلـ*ـقه کردم. وقتی دستامو دور خودش حس کرد، فشار بیشتری بهم آورد و با محبت پدرانهای پیشونیم رو بوسید.
ترجیح میدادم چیزی نگم و چیزی هم نپرسم! نمیخواستم بدونم دکتر چی گفته که امید اینجوری بهم ریخته و عکسالعملهای عجیب غریب نشون میده! فعلاً همین آغـ*ـوش گرم و پرمحبت رو که داشتم، برام کافی بود. زیادی هم بود!
چند لحظهای توی همون حالت موندیم که با ملایمت ازم جدا شد و دستامو توی دستاش گرفت. زل زد به چشمام و منم متقابلاً. انگار غروبی سرخ و خونوار داشت جای خودش رو با یه شب پرستاره و مرموز عوض میکرد. چشماش یه دنیا حرف داشت. یه دنیا حرف ناگفته!
صدای آرومش، این قلب بیجنبهی منو هم که مثل چی بالا و پایین میپرید، بهیکباره آروم کرد.
- تو کی هستی؟! فرشته یا یه دختر کلهشق؟ شایدم یه فرشتهی کلهشق و دوستداشتنی! نه؟
لبخند کمرنگی گوشهی لبم جا خوش کرد. لحنش یه چیزی ما بین جدی بود و عشق و شایدم شادی.
دستامو مردونه و با احساس فشرد و گفت:
- آماده شو بریم بیرون. میخوام دعوتت کنم به بهترین رستوران شهر.
اومدم مخالفت کنم که دستشو گذاشت روی لبم و گفت:
- امشب میریم! تا الان که حرف مردم برات مهم نبوده! از این به بعدم به فکر چیزی نباش! حالا هم برو آماده شو خانومم.
سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم؛ یعنی مخالفت معنایی نداشت. نمیخواستم رو حرفش، حرف بیارم.
رفتم توی اتاقم و در کمد رو باز کردم. بهتر بود که بعد از مدتها به خودم برسم. مثل همون نیاز مغرور یه سال پیش!
یه مانتوی بلند به رنگ آجری در آوردم. بلنداش تا مچ پام میرسید و جلو باز بود. یه تاپ و جوراب شلواری مشکی هم پوشیدم و شروع کردم به آرایش. رژ لب مات کرمی رنگ و حجیم کننده. خط چشم کلفت و کوتاه. رژگونهی آجری. ریمل پرپشت کنندهی مشکی. ناخنامم با لاک آجریرنگ، زینت دادم و دست آخرم یه روسری بلند مشکی که خطهای آجری رنگ داشت و بلنداش تا روی باسنم میرسید سر کردم. کیف دستیم رو برداشتم و کفشای پاشنه ده سانتی مشکیم رو هم پوشیدم و از اتاق بیرون زدم.
همزمان با امید از اتاق خارج شدم. با دیدن تیپ و قیافهاش که از همیشه بهتر شده بود، لبخند اومد روی لبم و خیره نگاهش کردم. این مرد حیفه! بهخدا که حیفه!
شلوار و کروات باریک دودی رنگش با هم ست بودن و پیرهن مشکیش داشت توی تنش جر میخورد و بازوهای حجیمش رو با دست و دلبازی به نمایش گذاشته بود. جوری که مطمئنم بودم که هیچ دختری نمیتونه چشم ازشون برداره. کفش ورنی و براقش هم به تیپ رسمی اون شبش میومد. کتش رو هم انداخته بود روی دستش. موهای جوگندمیش مرتب به سمت بالا شونه شونه بود و جذابیت صاحبش رو صد چندان میکرد.
امید هم دست کمی از من نداشت. خیره نگاهم میکرد و پلک نمیزد. با قدمهای محکم و آرومی اومد سمتم و با لبخند جذابی کنج لبش گفت:
- مادمازل افتخار همراهی میدن؟
با شوخی پشت چشمی نازک کردم و هشدار دهنده گفتم:
- به جای مادمازل، بهتره از واژهی بانو استفاده کنی!
به احترام من سرش رو آورد پایین و گفت:
romangram.com | @romangram_com