#ایسکا_پارت_280
دکتر با تردید نگاهمون کرد و گفت:
- فعلاً نمیتونم چیزی بگم. نمیخوام اگه اشتباهی رخ داده...
آهی کشید و بعد از مکث کوتاهی گفت:
- بهتره فعلاً منتظر بمونیم! وقتی که مجدداً نتایج رو بررسی کردم میتونم دقیق همهچیز رو توضیح بدم.
با تنی که سست شده نشستم روی صندلی و با ماتم به یه گوشه خیره شدم؛ اما امید بازم دکتر و ول نکرد و رفت دنبالش. با شنیدن حرفاش بوی خوبی به مشامم نرسیده بود و دروغ چرا، حسابی خوف کرده بودم. ممکن بود بگه که دیگه زیاد نمیتونم زنده باشم یا اینکه شاید یه بیماری دیگه هم دارم؛ اما چرا اینقدر تأکید داشت روی آزمایش خون؟ آزمایشات دیگه رو اصلاً چک نکرد! آهی کشیدم و تکیهمو به صندلی دادم. سرمو چسبوندم به دیوار پشتسرم و چشمام رو روی هم گذاشتم. دقایق بهکندی میگذشت و من منتظر بودم که خبر ناقوس مرگم توسط دکتر به صدا دربیاد. نزدیک نیم ساعت، چهلوپنج دقیقه که گذشت، امید با قدم های آروم و سستی از اتاق اومد بیرون. سرش پایین بود و معلوم بود که حسابی ناراحته. همونجور که سرش پایین بود، دستشو کشید توی موهای لختش که افتاده بود روی پیشونیش و بالا بردشون. حتی نیومد کنارم بشینه. به دیواری کنار آزمایشگاه تکیه داد و چشماشو بست. میترسیدم برم بهش بگم مگه دکتر چی بهت گفته که اینقدر بهم ریختی؟ اما میدونستم از جوابی که ممکنه بهم بده، نابود میشم. از حال و اوضاعش پیدا بود که هر چی هست، چیز خوبی نیست!
بهزحمت از جام برخاستم. هنوز چشماش بسته بود. دیگه نمیتونستم اون محیط رو تحمل کنم. اصلاً چرا من اومدم اینجا؟ مگه نمیگفتم دیگه هیچی برام مهم نیست؟ مگه نمیگفتم میشینم منتظر مرگ، تا بهزودی سر برسه؟ پس چرا حالا دارم جلز و ولز میکنم؟ چرا دست و پام داره میلرزه؟
نه! نباید اینجوری باشه. نمیخوام که اینجوری باشه! بهسرعت از کلینیک زدم بیرون. عینک آفتابی بزرگمو بهخاطر اینکه صورتم در معرض دید مردم نباشه، زدم به چشمام و برای تاکسی دست بلند کردم.
***
نزدیک سه-چهار ساعت تو ماشین نشسته بودم و راننده توی خیابونا میگشت. باید یه جوری وقت کشی میکردم. فعلاً دوست نداشتم برم خونه، میدونستم امید در انتظارمه تا دوباره یه دادوبیداد دیگه راه بندازه.
یه ساندویچ هات داگ گرفتم و رفتم توی پارک نشستم خوردم. از گلوم پایین نمیرفت و بهزور نوشابه پایینش میدادم. تمام حرص و عصبانیتی رو که داشتم با گاز زدن محکم به ساندویچ تلافی میکردم. از بوی غذا حالت تهوع گرفته بودم؛ اما مهم نبود. من باید غذامو تموم میکردم.
کاغذ ساندویچ رو انداختم توی سطل آشغال و شروع کردم به قدم زدن. پارک بزرگی بود و کسی کاری به کسی نداشت. نسبتاً خلوت بود و اکثراً دو*ستپـ*ـسر دو*ستدخـ*ـترا اونجا رو اطراق کردن بودن و خوش میگذروندن.
دستامو فرو کردم توی جیب مانتوم و سرمو پایین انداختم. به پاهام که آروم قدم بر میداشتن نگاه کردم؛ یعنی ممکنه دیگه نتونم قدم بزنم؟ ممکنه دیگه نتونم این پارک قشنگ و دلباز رو ببینم؟ تا فردا زنده میمونم؟
سرمو محکم تکون دادم و سعی کردم که این فکرا رو شوتشون کنم بیرون. فکر کردن چیزیو حل نمیکنه فقط منو داغونتر از چیزی که هستم میکنه!
اونقدر قدم زدم تا کمکم آفتاب غروب کرد. نزدیک هشت ساعت بیرون بودم و خدا رو شکر گوشیم همراهم نبود که امید بخواد با زنگ زدن مداوم روی مخم رژه بره.
برای یه لحظه دلم بحالش سوخت. من چقدر ظالم بودم! بنده خدا، خواب و خوراک رو ازش گرفته بودم و با کارام بدتر عذابش میدادم. از زمانی که این بیماری رو گرفتم بهم ثابت کرد که ثابته، که پا پس نمیکشه، که واقعاً منو میخواد.
مثل یه جذامی بدبخت باهام برخورد نکرد. حمایتم کرد. توی بدترین لحظات تنهام نذاشت؛ اما من فقط با لجبازیهام اذیتش میکردم و خونش رو میکردم توی شیشه. منتها حق هم داشتم، نمیخواستم با خودخواهی اونو بیشتر به خودم وابسته کنم. بههرحال من ایدز داشتم و زندگی با یه نفر که این بیماری رو داره، خیلی سخته، اونم برای کسی که چشم جهان بهشه!
زنگ آیفون رو زدم و منتظر بودم که نعرهی امید پردهی گوشمو پاره کنه. بعد از چند لحظه مکث، در تیکی کرد و روی پاشنه چرخید. کمی تعجب کردم که چیزی نگفته؛ اما سعی کردم که به روی خودم نیارم. رفتم داخل و از حیاط گذشتم. مطمئنم خودش در و باز کرده چون که توی این چندوقته خبری از خدمتکارا نیست و تنها ظهرها آشپز میاد غذا میپزه و میره. درضمن ممکنه وارد خونه که بشم بخواد داد و هوار کنه!
در خونه رو باز کردم و منتظر بودم که اتفاقی که بهش فکر میکردم هرچه زودتر رخ بده. هنوز پامو کامل نذاشته بودم داخل که توی آغـ*ـوش گرم و مردونهش گم شدم! دستام باز افتاده بود دورم و محکم بهش فشرده میشدم. سرش رو فرو کرده بود تو گر*دنم و با قدرت منو به خودش میفشرد!
- امید!
- هیس! هیچی نگو! هیچی!
romangram.com | @romangram_com