#ایسکا_پارت_279


دردهام

گریه‌هام

بیماریم...

***

اخمای دکتر آرمان رفت تو هم و با دقت شروع به بررسی برگه‌های آزمایش کرد. معلوم بود که کلافه شده؛ چون که هی آزمایشات قبلیم رو نگاه می‌کرد و دوباره می‌رفت سراغ آزمایش‌های جدیدم. امید که معلوم بود کم‌کم داره خونسردیشو از دست میده گفت:

- مشکلی پیش اومده؟

دکتر آرمان عینک در درآورد پرت کرد روی میز و چشماش رو با دست ماساژ داد. معلوم بود یه حال عجیب غریبی بهش دست داده. بدون اینکه جوابی به پرسش امید بده، در مقابل چشمای متعجب زده و نگرانمون یهو از جاش مثل فشنگ پا شد و به خودش گفت:

- باید دوباره خونت رو آزمایش کنن! باید!

و از اتاق زد بیرون. با اضطراب به امید چشم دوختم و گفتم:

- این دوست تو دیوونه‌ست یا اتفاقی واسه‌م افتاده که این‌جوری زده به سرش؟

از جاش بلند شد. حال خودشم دست کمی از حال من نداشت!

- بشین اینجا، برم ببینم جریان چیه!

منم به‌سرعت از جام برخاستم و گفتم:

- منم باهات میام!

مخالفتی نکرد و با هم از داخل اتاق خارج شدیم. کلینیک دوستش یه کلینیک فوق حرفه‌ای مدرن بود که بیمارای زیادی از سراسر ایران برای درمان بیماریشون بهش رجوع می‌کردن.

دکتر آرمان تندتند با مسئول آزمایشگاه صحبت می‌کرد، وقتی رسیدیم بهش شنیدم که داشت می‌گفت:

- برام خیلی مهمه شایان. نهایتا تا دو ساعت دیگه باید جواب آماده باشه!

- نگران نباش. الان کارمو شروع می‌کنم.

امید دیگه طاقت نیاورد و گفت:

- معلوم هست داری چی‌کار می‌کنی؟ چی توی اون برگه‌ها نوشته شده که این‌‌جوری به هم ریختی؟

romangram.com | @romangram_com