#ایسکا_پارت_278
جعبه رو گذاشت رو پاهامو گفت:
- من اذیتت نمیکنم! این تویی که با فکرای بیخودی خودتو عذاب میدی! میخوام بهت نشون بدم که چقدر افکارت پوچ و واهیه. شروع کن!
دستام بدجوری میلرزید. میترسیدم که زندگی عزیزترین فرد زندگیم رو دستی دستی نابود کنم و به فنا ببرم. در سکوت مکث تقریباً طولانیای کردم و توی ذهنم با خودم دست و پنجه نرم کردم. میدونستم تا این کار رو نکنم ول کن نیست. برای همین آخرشم با کلی هول و ولا در جعبه رو باز کردم و اولین چیزی که برداشتم، دستکشهایی بود که درون جعبه خودنمایی میکرد. با احتیاط تمام، شیشهها رو از دستش درآوردم و فقط خدا خدا میکردم که اتفاقی نیفته. اونقدر تمرکزم زیاد بود که پیشونیم پر شده بود از دونههای عرق؛ اما خودش خیلی خونسرد و راحت تکیه داده بود به مبل و عین خیالشم نبود که احتمالش هست خدای نکرده زبونم لال ویروس بهش منتقل بشه.
دست آخر که کارم تموم شد. یه پنبه رو پر از بتادین کردم و محکم به دستش مالیدم! اینقدر اعصابم از لجبازیش داغون بود که میخواستم اینجوری انتقام بگیرم! اما برخلاف تصورم هیچ عکسالعملی نشون نداد و تنها یه نیشخند گوشهی لبش جا خوش کرد و با غرور خیره شد بهم. از حرص، لبم رو گاز گرفتم و توی دلم چندتا فحش آبدار نصیبش کردم.
- لبتو از لای دندونات دربیار!
چپچپ نگاهش کردم و چسب آخرو هم به پانسمانش زدم. در همون حینم گفتم:
- باید درمورد رفتار خودم هم از شما اجازه بگیرم نکنه؟!
کمی خم شد سمتم که من سریع سرمو بردم عقب. نیشخندش عمیقتر شد و سرش رو آورد جلوتر و روی بدنم خم شد. فاصلهی صورتمون شاید به اندازهی دو سانتیمتر بیشتر نبود.
- امروز خیلی درموردت گذشت کردم! اما انگار نمیخوای دست برداری! نه؟
خواستم دستامو بیارم بالا و بذارم روی سـینهاش، تا بره عقبتر اما انگار فهمید و نذاشت.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- مگه من بدبخت چیکار کردم؟ فقط حرفای دلمو گفتم! تو زود میزنه به کلهت، الم شنگه راه میاندازی!
یه تای ابروش رو داد بالا و چشماش برق زد! با حالت عجیبی نگاهم میکرد. شیطنت، عشق، مهر و خشونت.
- لباس خوابت خیلی قشنگه نه؟ اندام ظریفت رو به زیبایی هر چه تمامتر قاب میگیره! نمیگی اینجوری میای جلوی من، من چهجوری جلوی خودمو بگیرم؟!
با بهت و چشمای گردشده نگاهش کردم. پیش بینی عکسالعملاش غیرممکن بود! کی فکرشو میکرد توی این شرایط یهو آقا...
چشمای گردشوار چرخید توی صورتم و در پایان خیره شد به لبام و گفت:
- وقتی لباس خوشگل میپوشی و زبون درازی میکنی و با دستای کوچیکت دستمو پانسمان میکنی و لـ*ـبت رو گـ*ـاز میگیری انتظار داری چهجوری رفتار کنم؟!
ناخواسته نفسمو فوت کردم بیرون! قلبم داشت تندتند میزد و خیلی بد بود که نمیتونستم کنترلش کنم!
اومدم یه چیزی بگم به امید اینکه بتونم شاید جو رو عوض کنم که یهو صورتش رو آورد نزدیکتر و همهچی از یادم رفت.
غمهام
romangram.com | @romangram_com