#ایسکا_پارت_277
با همون اخما و جدیت جعبه رو گرفت سمتم و گفت:
- کارت رو تموم کن که بریم.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- باز تو دیوونه شدی؟!
خیلی جدی و خونسرد گفت:
- نه! دیوونگی نیست. درخواست یه کمکه! لطفاً دستمو پانسمان کن.
جعبه رو پس زدم و با اخم رفتم سمت کمد لباسام.
- تا یه ربع دیگه آمادهم. حالا هم برو بیرون که میخوام لباس عوض کنم.
اومد دنبالم و با دستش سالمش منو کشید سمت مبل. نشوندم روش و خودشم کنارم نشست.
- شما اول کارت رو بکن بعد آماده شو!
با کلافگی نفسمو فوت کردم بیرون و گفتم:
- واقعاً احمقی یا خودتو زدی به حماقت؟! دارم بهت میگم من...
اخماش بیشتر توی هم جمع شدن و با لحن وحشتناک و آرومی غرید:
- لازم نیست اون بیماری لعنتی رو هی گوشزد کنی! خودم بهتر از تو میدونم که قضیه چیه! بهت گفتم دستمو پانسمان کن تو هم بگو چشم. حرف اضافه هم نزن!
اومدم از جام بلند شم و در همون حینم گفتم:
- به خواب ببینی که من همچین کاری بکنم!
دستمو گرفت و کشید. روی مبل افتادم.
- تو بیداری میبینم! همین الان. زود باش!
نگاهی به جعبه کردم و نگاهی به چشمای راسخش که به هیچوجه قصد کوتاه اومدن نداشتن. با لحن آروم و ملتمسی گفتم:
- لج نکن امید. چرا میخوای ریسک کنی؟ چرا میخوای اذیتم کنی؟ بیخیال شو!
romangram.com | @romangram_com