#ایسکا_پارت_276


اخمام توی هم رفت.

- چی چیو خوب میشه چیزی نیست؟ یه عالمه خرده شیشه رفته تو دستت! باید درشون بیارم و دستتو ضد عفونی کنم. حالا هم حرف نباشه برو بشین روی تخت تا من برم جعبه‌ی کمک‌های اولیه رو بیارم!

اجازه ندادم که چیزی دیگه‌ای بگه. یه راست رفتم سمت حمومش که توی اتاق قرار داشت. می‌دونستم توی هر حمومی یه جعبه‌ی کمک‌های اولیه قرار داره.

وقتی برگشتم هنوز ایستاد بود و رفته بود توی فکر.

- هی آقا! چرا ایستادی؟ برو بشین روی تخت تا دست گلی رو که به آب دادی درست کنم!

نگاهم کرد و لبخند کم‌رنگی زد. بی‌حرف رفت روی تخت نشست. منم رفتم کنارش نشستم و بهش گفتم:

- دستتو بیار جلو.

دستشو آورد بالا جلوی صورتم. اومدم دستش رو بگیرم که با یادآوری بیماریم ناگهان دستمو کشیدم عقب و از جام برخاستم.

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

- مگه نمی‌خواستی پانسمان کنی؟ عجله کن! باید زود برسیم آزمایشگاه.

آب دهنمو قورت دادم و تندتند گفتم:

- نه نمیشه! من نمی‌تونم. من... من ایزد دارم... ممکنه دستم ببره و خون آلوده به تو هم سرایت کنه. نه...

و به سرعت جت و در کسری از ثانیه دویدم و از اتاق زدم بیرون و رفتم توی اتاق خودم.

در اتاقمو بستم و از پشت بهش چسبیدم. دستمو گذاشتم روی دهنمو هق زدم. وای خدا! اگه حواسم نبود... اگه امید هم مبتلا می‌شد... وای!

روی در سر خوردم و با عجز اشک ریختم. حتی نمی‌تونستم بهش فکر کنم. امید من همیشه باید سالم و سرحال باشه. حتی سرما خوردگیشم منو از پا می‌اندازه! چه برسه به...

امید از پشت در منو صدا می‌زد و ازم می‌خواست که برم کنار تا بتونه در و باز کنه.

به‌زور از جام بلند شدم و در به‌شدت باز شد و داخل اومد. اخماش رفت توی هم و گفت:

- چرا این‌قدر گریه می‌کنی تو؟ من موندم چرا اشکات تموم نمیشه!

اشکامو پس زدم و گفتم:

- سعی می‌کنم که دیگه گریه نکنم. حالا چرا اومدی اینجا؟ برو آماده شو که بریم دکتر.

romangram.com | @romangram_com