#ایسکا_پارت_275


بهت‌زده سرجام ایستاده بودم و نفس نفس می‌زدم. امید دیوونه شده بود. دیوانه‌وار فریاد می‌کشید و ناسزا می‌گفت. به خودش به اون آدما به زمونه! از دستش خون فواره وار می‌جهید بیرون اما انگار چیزی رو حس نمی‌کرد.

سر خوردم و نشستم روی زمین. برگشت سمتم و به‌سرعت اومد طرفم. با دست سالمش بازومو گرفت و کشیدم بالا. حتی نمی‌تونستم دیگه اشک بریزم. جرئتش رو نداشتم! تکونم داد و از لای دندوناش غرید:

- حالت ازم به هم می‌خوره؟ می‌دونی توی این چندوقت چندبار به مرز جنون رسیدم؟ می‌دونی چقدر بلا سر خودم آوردم؛ اما آروم که نشدم هیچ! آتش درونم هم شعله‌ورتر شد؟! می‌دونی وقتی به این فکر می‌کنم که تو چقدر عذاب کشیدی چقدر عذاب می‌کشی، عذاب می‌کشم و میزنه به سرم؟ می‌دونی وقتی فکر می‌کنم که چه‌جوری اون بلا رو سرت آوردن همه‌ی وجودم متلاشی میشه؟!

تار می‌دیدمش. قطرات اشک حبس شده بودن توی چشمام. کمی بازوم رو فشرد و با صدای لرزونی گفت:

- اگه بازم بخوای اشک بریزی نریختیا! حق نداری گریه کنی. نباید گریه کنی!

و سرم رو کشید توی آغـ*ـوشش. وقتی داشت جملات آخرو می‌گفت چشمای خودشم پر اشک بود! صدای قلبش که دیوانه‌وار به‌سـینه‌اش می‌تپید گوشم رو کر کرد. منو به خودش فشرد و نفس عمیق کشید؛ مثل همیشه! از دستش داشت خون چکه می‌کرد و اون بی‌تفاوت کمرم رو نوازش می‌کرد و هر از چندگاهی فشارم می داد.

آخر سر طاقت نیاوردم و با بغض گفتم:

- ولم کن امید. زدی دستتو داغون کردی. بذار ببینم چه بلایی سرش اومده.

صداش آروم شده بود اما گرفته. حتی گرفته‌تر از موقعی که از خواب بیدار شده بود.

- مهم نیست. وقتی اینجایی دیگه هیچی مهم نیست. نمی‌دونم کی می‌خوای بفهمی!

حرفش حالم رو دگرگون‌تر کرد! احساساتم بدجوری به خروش اومده بود! امید انگار واقعاً عاشقم بود!

با التماس و تمنا گفتم:

- جون نیاز بذار دستتو ببینم. به‌خدا این‌جوری دلم آروم نمیشه. بدجوری ازش خون میاد.

مکثی کرد و بعد از اینکه سرم رو بـ*ـوسید بی‌حرف بازوهاش رو شل کرد که سریع از آغـ*ـوشش اومدم بیرون و دستش رو وارسی کردم. با دیدن خون‌ها و خرده شیشه‌هایی که فرو رفته بود توی دستش دلم لرزید و بغض بیشتر به گلوم فشار آورد.

با چشمای اشکی نگاهش کردم و با صدای پر از بغض و گرفته‌ای گفتم:

- ببین چه بلایی سر خودت آوردی؟ چرا یهو دیوونه بازی درمیاری دیوونه؟

انگار دلش واسه‌م ضعف رفت چون دوباره منو کشید به آغـ*ـوشش و خیلی محکم منو به خودش فشرد. توی بغـ*ـلش گم شده بودم.

- امید بذار دستتو پانسمان کنم.

کمی ازم فاصله گرفت و گفت:

- نیازی نیست. خوب میشه.

romangram.com | @romangram_com