#ایسکا_پارت_274
- درد من تویی! چرا دست از سرم برنمیداری؟ چرا نمیذاری برم پی زندگی خودم؟ چرا به زور منو توی خونهت نگه داشتی؟ چرا؟
صورتش کبود شده بود و نبض پیشونیش بهشدت میزد. دندوناش رو به هم فشرد و گفت:
- دیگه زیادی داری پرت و پلا میگی! مثل بچهی آدم برو لباسات رو بپوش نیاز! برو و نذار کاریو که نباید بکنم، بکنم!
فاصلهی بینمون رو از بین بردم و سرمو بلند کردم که بتونم صورتش رو ببینم. چشمای سرکشمو کوبوندم توی نگاه عصبی و قرمزش و بیپروا گفتم:
- از وقتی که فهمیدی این مریضی لعنتی رو گرفتم اخلاقت صد درجه بدتر شده! معلومه که بهزور داری تحملم میکنی! معلومه که حست فقط دلسوزی یا احساس مسئولیته! امید نمیخوام دیگه با تو باشم! اینو بفهم. نمیخوام!
گونهم سوخت و سرم پرت شد بهسمت مخالف و موهام ریخت سمت جایی که سیلی خوردم. باز هم یه سیلی دیگه! باز هم یه مردونگی دیگه! باز هم یه زور دیگه! باز هم یه زن بودن دیگه! قبل از اینکه بتونه چیزی بگه با همهی وجود دادم زدم و گفتم:
- از مرد بودن فقط سیلی زدنو یاد گرفتی لعنتی؟! حالم ازت به هم میخوره! ازت متنفرم!
میلرزیدم، خسته بودم، خسته بودم که هر وقت میخواستم حرف دلم رو بزنم یا اینکه اعتراض کنم امید زورش رو بهرخم میکشید و زود یه سیلی به صورتم مینواخت!
دوتا بازوهامو گرفت توی دستاش و فشار داد. با لحن عصبی و ترسناکی گفت:
- وقتی چیزیو نمیدونی اون زبون واموندهت رو وا نکن و الکی چرت و پرت نگو! ازم حالت به هم میخوره؟ ازم متنفری؟
با نعرهای که زد پردهی گوشم لرزید:
- بهدرک که از من بدت میاد! بهجهنم! تو پیش من میمونی، تا ابد!
محکم تکونم داد:
- میفهمی نیاز؟ تا ابد!
توی صداش عذاب، درد، زجر و حتی ترس بود!
جوری ولم کرد که ناخودآگاه پرت شدم عقبتر. پشتش رو کرد بهم و دو تا دستاشو محکم فرو برد توی موهاش. صداش کمی آرومتر شد؛ اما هنوز خشمگین و کوبنده بود.
- می خوای بخندم و بیخیال باشم؟ میخوای عین خیالم نباشه که...
مکثی کرد و برگشت سمتم. یهو همچین نعره زد که نه تنها من بلکه کل خونه لرزید!
- اگه عصبی شدم، اگه همهش دارم خودخوری میکنم، اگه همهش تو فکرم، بهخاطر اینه که به عشق من بیحرمتی شده! اونم به بدترین حالت ممکن! به کسی که من اونو زن خودم میدونم. به زن من اهانت شده لعنتی! میفهمی؟!
انگار به داد کشیدن نتونست خالی بشه چون که رفت سراغ میزی که ادکلنها چیده شده بود روش و دست کشید و همه رو انداخت پایین. شیشهها شکستن اما بازم خالی نشد. همراه با فریادی که زد مشتش رو هم توی آیینه میز آرایش فرو برد.
romangram.com | @romangram_com