#ایسکا_پارت_273


و از اتاق خارج شد. حوصله‌ی بیرون رفتن نداشتم اونم این موقع! بی‌توجه به‌ظاهر آشفته و لباس نازک و بدن نمام از اتاق رفتم بیرون. رفته بود توی اتاقش. تقه‌ای به در زدم و بدون اینکه اجازه‌ی ورود بده رفتم داخل. تی‌شرتش رو داشت درمی‌آورد. بی‌توجه به بالا تنه‌ی بـ*ـرهـنه‌اش، خیره شدم بهش و گفتم:

- ازت پرسیدم کجا؟! لطفاً درست جواب منو بده!

چند ثانیه‌ای نگاهم کرد. با جدیت کامل! منم کم از خودش نداشتم. انتظار داشتم که مثل آدم باهام حرف بزنه. دیگه از اون نیازی که زود حرفاش رو قبول می‌کرد خبری نبود!

دست‌به‌سـینه ایستاد جلوم و گفت:

- دکتر!

اخمام تو هم رفت.

- چرا؟

پوفی کشید و یه دستش رو کشید توی موهاش. با کلافگی گفت:

- فکر می‌کنم دلیلش واضح باشه! یکی از دوستان من پزشک خبره‌ایه! قراره بری زیر نظر اون. دیشبم که دیدم حالت اون‌جوری شد باهاش تماس گرفتم اونم گفت ببرمت پیشش که از اول برات پرونده درست کنه.

دستامو مشت کردم و گفتم:

- بیخود برای خودت برنامه ریزی کردی! من هیچ جا نمیام!

برگشتم و بهش پشت کردم.

- ایدز درمان نداره آقای رضایی!

و خواستم برم که با صدای بلندی گفت:

- این مزخرفات چیه تو هی میگی؟ کی میگه قطعاً درمان نداره؟ وقتی زود شروع کنی به درمان ممکنه خوب بشی! خیلیا این شانس رو داشتن! پس بهتره به جای بحث کردن با من بری توی اتاقت و زودتر آماده شی!

دوباره برگشتم سمتش و از لای دندونای بهم چسبیدم غریدم:

- تو داری مزخرف میگی! همه می‌دونن که این بیماری درمان مشخص و صد در صدی نداره! منم دیگه نمی‌خوام بشم موش آزمایشگاهی دکترای مختلف! دست از این حرفا و کارات بردار امید!

تی‌شرتش رو که تا اون موقع داشت توی دستش مچاله می‌شد پرت کرد روی زمین و با عصبانیت اومد سمتم، توی دو قدمیم ایستاد و با صدای بلندی گفت:

- چه مرگته نیاز؟ چرا داری با خودت لج می‌کنی؟!

منم عین خودش با صدای بلندی توپیدم توی صورتش:

romangram.com | @romangram_com