#ایسکا_پارت_272
- روشن کن. گرمه. نمیتونم تحمل کنم.
- توی این فصل سرما میخوری دیوونه. درضمن باد این کولر آرومت نمیکنه فعلاً.
و بهسرعت از اتاق رفت بیرون. بدنم هم از آب و هم از عرق خیس خیس بود. امید بهسرعت برگشت توی اتاق، با یه تشت و حوله کنار پاهام روی زمین نشست و حوله رو کرد درون آبی که توی تشت بود و بعدشم گذاشت روی پاهام. اخماش تو هم بود و با جدیت هی کارش رو تکرار میکرد. از جاش بلند شد و یه حولهی دیگه رو هم گذاشت روی پیشونیم. دوباره رفت نشست پایین پاهام و کارش رو از نو شروع کرد. با دیدن این صحنه اشکام شدت بیشتری گرفت و با بیحالی گفتم:
- برو بخواب امید. من خوب میشم. برو!
هنوز اخماش تو هم بود. اونقدر عمیق که قلبم رو زخمی میکرد. هیچی نگفت؛ اما از کاری باز نایستاد.
- تو مسئولیتی در قبال من نداری. من خوب میشم. دکتر گفت که بعضی وقتا اینجوری دچار تب میشم. نگران نباش. برو استراحت کن...
با صدای بلندی گفت:
- اینقدر حرف نزن! من هر کاری دلم بخواد میکنم بهتره تو هم ساکت باشی و رو اعصاب من راه نری!
دیگه هیچی نگفتم. این مرد بداخلاق و عصبی روبهروم دنیای من بود. کمکم اون تب و گرمای وحشتناک داشت از تنم خارج میشد و چشمای منم سنگینتر. فشار زیادی بهم اومده بود و حسابی خسته بودم. امید هنوز داشت پاشویهم میکرد و توجهی به چشمای منتظرم نداشت. نسیم سیاهش این چند وقته تبدیل شده به یه طوفان سیاه، یه طوفان مهیب!
***
مثل هر روز صبح با نور خورشیدی که افتاد به تختم از خواب بیدار شدم و کمی به بدنم کش و قوس دادم. حولهی خشک شده از روی پیشونیم افتاد روی بالش. چشمم که به روبهروم خورد، ناخودآگاه یه لبخند اومد روی لبم. امید همونجور که دوزانو نشسته بود روی زمین. دستاشو به عنوان بالشت گذاشته بود روی تخت و زیر سرش و کنار پاهام خوابش بـرده بود. کمی خودم رو کشیدم بالا و به تاج تخت تکیه دادم. توی خواب هنوزم اخماش تو هم بود. دلم میخواست میرفتم نازش میکردم. دستمو فرو میبردم توی موهاش و نوازشش میکردم. دلم میخواست ازش تشکر کنم. بهش بگم که محبتش توی قلبم چندیدن برابر شده.
اما عقل و منطقم چیز دیگهای رو مرتباً بهم گوشزد میکرد. اینکه باید ازش فاصله بگیرم. دیگه هیچچیز مثل سابق نیست. آهی کشیدم و سرمو به تاج تخت چسبوندم و خیره شدم بهش. اونقدر خوابش عمیق بود که نشون میداد در تمام طول شب بالای سرم بیدار بوده و داشته پاشویهم میکرده.
یهو تکون خورد و سرش رو بلند کرد. زود خیره شد بهم و قبل از این که بذاره عکسالعملی نشون بدم با صدای گرفته و خشداری زود گفت:
- خوبی؟ دیگه تب نداری؟!
قلبم لرزید و چشمام پر اشک شد! امید اینقدر خوب نباش! نذار ارادهام در مقابلت بشکنه، نذار.
رومو ازش برگردوندم تا پی به احوالاتم نبره. اونم هیچی نگفت و وقتی به پاهای خنکم دست زد فهمید که دیگه از اون داغی عذاب آور خبری نیست. از جاش برخاست و دستی به صورتش کشید.
- یه ربع دیگه دم ماشین تو حیاط منتظرتم.
داشت میرفت سمت در که اینو گفت. با تعجب به ساعت دیواری نگاه کردم و گفتم:
- ساعت هفت صبحه! کجا میخوایم بریم؟!
- میفهمی.
romangram.com | @romangram_com