#ایسکا_پارت_271
اما حالا شدم یه زن شکننده و مریض. یه زن که هیچکی براش نمونده. حتی مردی که به زور توی خونش نگهش داشته!
نمیدونم چرا هی داشت گرمم میشد. با اینکه نسیم ملایمی از پنجره به داخل میوزید؛ اما انگار داشتم گر میگرفتم. انگار یه آتیش کوچیکی در درونم داشت شعلهور میشد. از جا برخاستم و لباسهام رو با یه لباس خواب نازک و نخی کوتاه عوض کردم. کمی راحت شدم؛ اما اون گرما هنوز ادامه داشت.
انگار که بیرون گرم نبود. درونم، درونم داشت آتیشم میزد. نشستم روی لبهی تخت و یه لیوان آب خنک از پارچ توی لیوان ریختم. لاجرعه سرکشیدم تا شاید کمی از این التهاب درونی کم بشه. آب که به درونم راه یافت انگار نرسیده تبخیر شد. کمکم داشتم داغتر و داغتر میشدم. ایندفعه خود پارچ رو سر کشیدم. هرچقدر مینوشیدم انگار تشنهتر میشدم! من چه مرگم شده بود؟ پارچ رو روی میز کوبیدم. اینقدر داغ شده بودم که دوست داشتم برم توی یخچال! دنبال ریموت کولر گشتم و روشنش کردم. درجهش رو به سردترین حد رسوندم. شاید از این عذاب نجات پیدا میکردم. روی تخت خودمو انداختم و رو به کولو دار کشیدم. باد به بدنم میخورد و چشمام روی هم بود. عرقی که از سر و صورتم جاری بود نه تنها خشک نمیشد بلکه هی داشت بدتر و بدتر میشد!
اشکم پایین چکید. این بیماری کمکم داره خودش رو نشون میده. انگار دیگه قرصها هم تأثیر نداره.
با کرختی از جام برخاستم و رفتم سمت وان حموم. پرش کردم از آب سرد و با لباس رفتم داخلش دراز کشیدم. انگار تو یه کورهی آتیش داشتم دست و پا میزدم. قلبم بهشدت میکوبید بهسـینهم. دندونام به هم میخورد و اشکام روون روی گونههام بودن. آب بهسرعت گرم شد. از داغی بدنم گرم شد. دوباره با یه آب سرد آب وان رو عوض کردم و سرمو تکیه دادم به بالشتکی که پشت سرم قرار داشت. چشمام رو بستم. آخ خدا چه بلایی داری سرم میاری؟ میخوای منو بکشی؟ خب مستقیم منو ببر توی جهنم، دیگه این کار چیه؟ سرم سنگین شده بود و بدنم یه تیکه آتیش! ناله میکردم و اشک میریختم. با بیحالی زمزمه کردم:
- خدا تو منو بکش! من نمیخوام خودکشی کنم. تو رو خدا همین الان جونمو بگیر. خدا تو که مهربونی. خدا تو که رحیم و رحمانی. خدا به حق همهی اون نمازهای خالصانهای خوندم واسهت. خدا به حق تموم اون زجرایی که کشیدم. خدایا به علی قسمت میدم خلاصم کن. خلاصم کن خدا!
هقهقم مانع ادامهی حرفام شد. یهو همچین داغی و گرمای وحشتناکی هجوم آورد سمتم که با ضجه فریاد زدم:
- علی تو کمکم کن! علی تو از خدات بخواه. علی بهش بگو بسه هرچی عذابه. علی بگو تا بهم ثابت بشه علی واقعاً علیه! بگو. تورو جون فاطمهت بگو!
در حموم بهشدت باز شد و امید با سر و رویی آشفته به من که داشتم با هقهق گریه میکردم و به خودم میپیچیدم نگاه کرد. با سرعت اومد سمتم و گفت:
- چی شده نیاز؟ چرا داری گریه میکنی؟
با گریه گفتم:
- دارم میمیرم امید. به خدا بگو منو بکشه. تو رو خدا بهش بگو.
زد به سرش و نعره زد:
- خفه شو لعنتی! ازت پرسیدم چه مرگته؟ کجات درد میکنه؟ چه بلایی سر خودت آوردی؟ د حرف بزن لعنتی! نریز اون اشکا رو، نریز.
از صدای بلند فریادش، گریهم بند اومد؛ اما هقهقم هنوز سرجاش بود. با لکنت گفتم:
- دارم آتیش میگیرم. تب دارم. همهی وجودم داره متلاشی میشه.
بیشتر هق زدم و ادامه دادم:
- امید ایدز داره خودشو نشون میده!
چند لحظه سکوت کرد و هیچ عکسالعملی نشون نداد. تنها صدای بلند نالههای من اون فضا و سکوت رو پر کرده بود. تو یه جهنم بودم. حاضر بودم هرچی که دارمو بدم فقط برای یه ثانیه از شر این عذاب خلاص بشم.
امید بدون اینکه حرفی بزنه، خم شد سمتم و دستاشو از زیر گردن و پاهام رد کرد. جون نداشتم ازش بپرسم که میخواد چیکار کنه. روی دستاش بلند کرد و از حموم اومد بیرون. گذاشتم روی تخت و ریموت رو از روی میز برداشت و کولر رو خاموش کرد. با بیحالی اعتراض کردم:
romangram.com | @romangram_com