#ایسکا_پارت_270


- می‌بینی چه‌جوری ازم می‌ترسن و میرن عقب؟ دیگه شدم مثل یه هیولا. می‌‌ترسن اگه نزدیک من بشن اونا هم ازم بگیرن و آلوده بشن!

دسته‌ی چمدونم رو گرفتم و با لبخند و آرامش گفتم:

- برو پی زندگیت امید جان. برو عزیزم. برو بذار منم راحت‌تر به درد خودم بمیر...

هنوز حرف کامل از دهنم در نیومده بود که دیوونه شد و سیلی محکمی به گوشم نواخت. همراه با اون سیلی اشکام روی صورتم ریخت.

سرمو انداختم پایین و دستمو گذاشتم روی صورتم روی جای سیلی.

دست امید اومد جلو و منو کشید تو آغـ*ـوشش. محکم به خودش فشارم داد و زیر گوشم با حرص گفت:

- بهت گفتم چرت و برت نگو! بهت گفتم خفه خون بگیر. تو غلط می‌کنی بمیری! تو بیجا می‌کنی منو تنها بذاری. تا من نکشمت هیچ‌جایی گورتو گم نمی‌کنی دختره‌ی وحشی.

یقه‌ی پیرهنش داشت توی مشتم مچاله می‌شد. دهنم رو محکم به شونه‌اش فشردم تا صدای هق‌هقم بیشتر از این رسوام نکنه.

«اکنون زمان گریستن است

اگر تنها بتوان گریست

یا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت

با این همه به زندان من بیا

که تنها دریچه‌اش به حیاط دیوانه خانه می‌گشاید

احمد شاملو»

***

مثل همیشه توی اتاق نشسته بودم و خیره بودم به ستاره‌های پر نوری که از پنجره سخاوتمندانه زیاییشون رو به نمایش گذاشته بودن و دلربایی می‌کردن. تعجب می‌کردم، تعجب از اینکه هنوز هم گاهی وقتا، زیبایی‌های این دنیای کثیف و اون آدمای بی‌مرام هنوزم باعث می‌شدن که برای چند ثانیه هم که شده ازشون لـذت برم! لذتی که فکر می‌کردم برای همیشه مرده‌، مثل من نمی‌دونستم مرده‌ها هم لـذت می‌برن و گاهی‌اوقات حس هم می‌کنن. شاید می‌شد گفت که من یه مرده‌ی استثنائیم!

امید از صبح تا شب بیرون بود و فقط برای خواب میومد خونه. نمی‌دونستم میره بیرون کار می‌کنه یا... گوشیم یه جا خاموش افتاده بود و خبری از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نداشتم. حتی از اتاقم در نمیومدم. ناهار و غذای کمم رو توی اتاق با بی‌اشتهایی می‌خوردم.

زندگیم شده بود این اتاق، سکوت، فکر، گذشته و حتی مرگ!

یادمه یه بار به امید گفته بودم که من یه زندگی کاملاً یه نواخت و تکراری دارم. یه زندگی بی‌دردسر و راحت؛ اما کم‌کم همه‌چیز تغییر شکل داد و بدترین تقاص‌ها رو به بدترین شکل پس دادم. نمی‌دونم تقاص چیو اما هر گناهی بوده انگار خیلی‌خیلی بزرگ بوده!

یه هفته دیگه تولدمه. یه هفته دیگه تقریباً میشه یک سال و خورده‌ای از آشنایی من و امید. پارسال چقدر سالم بودم. چقدر مغرور و باشکوه! چقدر خواهان داشتم!

romangram.com | @romangram_com