#ایسکا_پارت_269
وقتی که چمدونها رو تحویل گرفتیم و از فرودگاه خارج شدیم. ایستادم. برخلاف این چند ساعت که در سکوت سپری شد بالاخره زبون باز کردم و رو بهش که منتظر بهم نگاه میکرد گفتم:
- از اینجا به بعد راه خودمو میرم. ممنونم که توی این چند روز تحملم کردی.
اخماش تو هم جمع شد.
- یعنی چی که راه خودتو میری؟ منظورت چیه؟
مات نگاهش کردم. خودشو زده به خریت؟ چرا؟
- منظورم واضحه. من الان میرم به خونهی خودم! فهمیدنش خیلی سخته؟
عضلات صورتش جمع شد و این نشون میداد که کمکم داره عصبی میشه. یه قدم بهسمتم برداشت و از لای دندونای به هم چسبیدهش غرید:
- چرت و پرت نگو.
و بعدشم انگشت اشارهش رو گرفت جلوی صورتم و تکونش داد:
- مثل بچهی آدم خفه خون میگیری و راه میفتی میای خونهی من. شیرفهم شد؟
نگاهی به انگشتش کردم و نگاهی هم به چهرهی کبود شده و چشمایی که بدجوری به خون نشسته! با خونسردی دستشو از جلوی صورتم بهآرومی پس زدم و خیلی محکم گفتم:
- دیگه هیچ ارتباطی بین من و تو وجود نداره! فکر کن هیچ احساسی نبوده! برو پی زندگیت و احساس ترحم رو بذار کنار. من نیازی به تو و بودن اجباریت ندارم!
نبض پیشونیش تندتند میزد. دستی کشید توی موهاش تا کمی آروم بشه. لحنش آروم بود؛ اما خشمگین و عصبی.
- ترحم بخوره تو سر تو و اون افکار پوچت! مگه تو چته که من بخوام بهت ترحم بکنم ابله کمعقل؟ نیاز نذار عصبی بشم و آبروی جفتمون رو به باد بدم! مثل بچهی آدم بیا وگرنه...
عصبی شدم، داغ کردم، لرزیدم اونقدر زیاد که نعرهاپم پیچید تو کل محوطه.
- وگرنه چی؟! ها؟ وگرنه چی؟! منو از آبرو میترسونی؟ از چی میترسونی منو؟
خندهی بلندی کردم و با صدای بلندتری ادامه دادم:
- دلیلی نداری که دلت واسهم بسوزه. دلیلی نداری که از هم جدا بشیم؟ من دیگه دختر نیستم! من ایدز دارم! میفهمی اینو؟ ایدز!
نگاهش هر لحظه داشت خشگینتر میشد و جمعیت هم هر لحظه بیشتر. تا اون موقع هنوز مریضی من رسانهای نشده بود. همه فقط در حد بیمارستان و کتک میدونستن! وقتی اسم ایدز رو آوردم چند نفر ناخودآگاه رفتن عقبتر و دستشون رو گذاشتن روی دهنشون!
بازم خندیدم. یه خندهی تلخ یه خندهی گریه دار. آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com