#ایسکا_پارت_268


- امروز مرخصی. همراهتم برات لباس آورده. بهتره بذاری لباسات رو عوض کنم.

همراهم؟! من که همراهی نداشتم! پرسشی نگاهش کردم که دوباره نیشش باز شد و گفت:

- توی این مدت آقای رضایی پشت در اتاقت روی صندلیا می‌خوابید! حتی رئیس بیمارستان هرچقدر بهش اصرار کرد که حداقل بره تو یه اتاقی جایی استراحت کنه‌، قبول نکرد و گفت که پشت در اتاقت راحت‌تره. خوش به حالت دختر! همه‌ی ما دخترا بهت حسودی می‌کنیم! یه همچین مردی جون میده واسه‌ت! واسه‌ی ما که رفتگر محلمونم نگاهمون نمی‌کنه، چه برسه به اینکه بخواد اینقدر عاشقمون بشه! تازه نمی‌دونی تو شبکه‌های مجازی چه چیزایی که در مورد عشقتون نمیگن! همه دارن از شما دوتا حرف می‌زنن. امید شده یه اسطوره! دخترا دارن خودکشی می‌کنن واسه‌ش.

همون‌جور که داشت حرف می‌زد کیسه‌ای که دستش بود رو گذاشت روی صندلی و از توش لباس‌هام رو درآورد. دروغه که بگم تعجب نکردم؛ اما بعدش باز مثل کش برگشتم سرجام. دیگه نباید چیزی مهم باشه. نباید، حتی امید!

پرستار اومد سمتم و به وراجی کردنش ادامه داد:

- اما خودمونیم خیلی بداخلاق و عصبیه! کسی جرئت نداره بهش نزدیک بشه! فکر کنم فقط تو بتونی حریفش بشی. یادته اون روز سرش داد زدی هیچی بهت نگفت؟ ما اینجا نمی‌تونیم حتی با لبخند باهاش صحبت کنیم! زود آدمو پهن می‌کنه روی بند!

اومد لباس بیمارستانیم رو دربیاره که جلوش رو گرفتم. حرفش رو قطع کردم و گفتم:

- برو بیرون. خودم می‌پوشم!

قیافه‌ش کش اومد و کمی جدی شد. همون‌جور که داشت می‌رفت بیرون گفت:

- باشه اما عجله کن. مثل اینکه یکی-دو ساعت دیگه پرواز دارید.

درو که بست رفتم توی فکر؛ فکر اینکه چه‌جوری رفتار خواهد کرد و چه‌جوری رفتار کنم. آهی کشیدم و به‌آرومی از تخت برخاستم و شروع کردم به عوض کردن لباسام. حتی نگران این نبودم که خیلی وقته نرفتم حموم و تمیز نیستم. وقتی ایدز دارم دیگه این چیزا مهم نیست! مسئله فقط یه چیزه، مردن!

هنوز صورتم پر بود از خراش و کبودی، بدنمم هم بدتر؛ اما پشتم یه چیز دیگه بود. از بس شلاق خورده بودم به‌زحمت می‌تونستم بشینم یا روش دراز بکشم.

از اتاق که خارج شدم. دیدمش، نشسته بود روی صندلی و دستاش رو توی موهاش فرو کرده و سرش پایین بود. با صدای در سرش رو بلند کرد و من برای اولین بار امید رو با ریش دیدم! چشماش مثل چهار روز پیش سرخ بود، حتی سرخ‌تر!

از جا برخاست و اومد سمتم. بهش نگاه نکردم و سرمو پایین انداختم. دستمو گرفت که یهو دستمو کشیدم و همون‌جور که سرم پایین بود، آروم گفتم:

- به من دست نزن!

دستش مشت شد اون‌قدر محکم که رگ‌هاش برجسته‌تر شدن. برگشت و راه افتاد سمت در خروجی، منم بی‌حرف دنبالش رفتم.

سوار آژانسی که شدیم که دم در منتظرمون بود. راننده بدون اینکه آدرس رو بپرسه حرکت کرد. رومو کردم سمت شیشه‌ی ماشین و به خیابونا نگاه کردم. حاضر بودم برای ساعت‌ها همین‌جوری بشینم و نگاهم به این شیشه و آدم‌هایی که در حال عبور و مرورن باشه، فقط چشمام به اون نسیم سیاه نیفته!

ازش نپرسیدم تو دیگه اینجا چی‌کار می‌کنی؟ نپرسیدم که چرا نرفته پی کار و زندگیش، نپرسیدم چون ترس داشتم. ترس از موندنش، از ترحمش، از مسئول دونستن خودش در قبال من! ترجیح می‌دادم که به یه پندار واهی فکر کنم. اینکه فقط می‌خواد منو برسونه به تهران و بعدش ولم کنه و بذاره به هرجایی که می‌خوام برم.

آره! این درسته. امید فقط می‌خواد منو برسونه تهران تا تو یه شهر غریب نباشم. هرکس دیگه‌ای هم بود این کارو می‌کرد. این درسته!

***

romangram.com | @romangram_com