#ایسکا_پارت_267


سرش رو انداخت پایین و گفت:

- الانم دکتر می‌خواد همین قضیه رو بهش بگه. بد به دلت راه نده. اون مرد واقعاً می‌خوادت.

صدام باز بلند شد. جوری که گلوم تیر کشید.

- گم شو بیرون. حالم از همه‌تون به هم می‌خوره. از این اتاق برو بیرون عـوضی. برو.

با عصبانیت سوزن سرم رو از دستم کشیدم. جوری که که خون زیادی جهید بیرون. دیوانه‌وار فریاد می‌زدم و ناسزا می‌گفتم. حالم دست خودم نبود. از همه، از خودم، از این زندگی، از خدا خسته بودم.

به‌زور اومدن و خوابوندنم روی تخت. سرتاپام خیس عرق شده بود و به‌شدت می‌لرزیدم. می‌لرزیدم و همه رو نفرین می‌کردم. به‌زور بهم آرامبخش تزریق کردن و سعی داشتن که آرومم کنن.

با صدایی که کم‌کم داشت رو به‌تحلیل می‌رفت گفتم:

- ولم کنین. بذارین برم به جهنم!

و نفهمیدم چی شد که چشمام روی هم افتاد.

***

چهار روز گذشت. چهار روز گذشت و دیگه خبری ازش نشد. نه اینکه کسی نذاره بیاد، نه! خودش نیومد. خب اصلاً برای چی بازم بخواد منو ببینه؟ مگه عقلش کمه؟ من یه زنم، ایدز دارم! حتی اگرم ایدز نداشتم بازم دیگه منو نمی‌خواست. هرچی باشه امیدم یه مرد ایرانیه! فقط یکم روشن فکرتر؛ اما بازم پاکی یه دختر رو به یه چیز می‌دونه، یه چیزی که من دیگه ندارم! یعنی الان شدم بی‌عفت؟ چون که دیگه اون یه چیز رو ندارم شدم دست خورده و بی‌مصرف؟!

خنده‌ی تلخی کردم و به خودم گفتم:

- چه با عفت چه بی‌عفت شدی یه ایدزی بدبخت! دیگه همه با ترس بهت نگاه می‌کنن. دیگه همه می‌ترسن که حتی بهت دست بدن! شاید یه وقت خدای نکرده اونا هم مبتلا به اچ‌آی‌وی بشن! تو هم چندوقت دیگه به بدترین شکل می‌میری. همین! زندگیت میشه همین!

توی این مدت فقط یه نفر بهم سر زد. علی رئوف! اونم فقط بخاطر سؤالاتی که داشت. می‌خواست پرونده رو تکمیل کنه. این وسط من می‌تونستم چی‌کار کنم؟ به کی باید شکایت می‌کردم؟ اصلاً اگه شکایت می‌کردم مگه چیزی عوض می‌شد؟ می‌شدم همون نیاز سالم و قبراق؟! آخرشم فقط گفت که اون زن انگیزه‌ی انتقام داشته، وقتی فهمیده دیگه نمی‌تونه راه به جایی ببره و توی منگنه قرار گرفته و به‌زودی دست پلیس بهش می‌رسه، من و چندتا دختر دیگه‌ای رو که دستی توی این جریان داشته می‌دزده و از هرکدوم به نحوی انتقام می‌گیره! جالب اینجاست که همه‌ی اون دخترا سالم بودن و فقط چندتا شلاق خورده بودن! چون پلیس زود رسیده بود و نذاشته بود که کارای دیگه‌ای انجام بشه! فقط من بودم که خیلی زود بلا سرم آوردن!

در اتاق باز شد و پرستار با چهره‌ای گشاده داخل اومد. بی‌توجه بهش به روبه‌روم نگاه کردم. به یه دیوار سفید رنگ روغنی.

- سلام نیاز خانوم خوشگل ما. حالت چطوره؟

جوابش رو ندادم. چی باید می‌گفتم؟ مگه خودش نمی‌دونه تو چه وضعیتیم؟!

- برات یه خبر خوب دارم اما قبلش باید مژدگونی بدی!

خبر خوب؟! خبر نداشت که دیگه هیچ‌چیزی برام مهم نیست! هیچ‌چیز خوبی، بد نیست و هیچ بدی هم خوب نیست!

سرد و یخ زده نگاهش کردم. لبخند مسخره‌اش روی لبش ماسید؛ اما ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com